سال نو مبارک

خرید بک لینک

سلام رفقا

سال نو همگی مبارک

ازونجایی ک همهچی دست خودمونه و محاله ک ما و خدا تصمیمی بگیریم ک توش عشق و خیر باشه و انجام نشه مطمینم ک امسال یه سال پر از عشق و ارامش و ثروت خواهیم داشت. . .به یاری خدا و همین دعا واسه همه موجودات خدا

و برای هم خیر ارزو خواهیم داشت

من قراره اردیبهشت امسال مراسم عروسیمو بگیرم

ولی با برنامه ریزی ک کردم به نظر نمیاد ک به اندازه مراسم عقدم سنگین و انرژی گیر باشه. . .فک کنم توی کامنتا گفتم ک دچار مریضی سختی شده بودم. . .یه مریضی عجیب. . .دچار حملات خواب

فکرش. بکنید وسط جلسه دادگاه یهو خوابم میبرد

و یا تو سالن. . .حتی توان رانندگی نداشتم. . .فکرشو بکنیذ روزانع 20 ساعت میخوابیدم. . .از ام ار ای گرفته تا پزشک اعصاب و روان و. . .همه کاری ک فکر کنید انجام دادم.گرفتن دعا و رفتن پیش دعا نویس (البته خودم نه از اقوام) تا شکستن تخم مرغ و. . .حتی خ.ن.اده همسرم برخلاف قولی ک داده بودن برام خون کردن و یه حیوون بیگناه خدا هم به خاطر ما کشته شد. . .با یه دکتر توی تهران صحبت کردم گفت:انقد از لحاظ ذهنی خستم ک مغزم خود به خود بهم فرمان استراحت به کل بدنم داده. . .ولی من سر در نمیاوردم.این روند 8 روز ادامه داشت تا 22 بهمن ک تعطیل رسمی بود و من یهو بغضم شکست و تو تنهااییم رو کردم به اون بالایی و گفتم(چرا باهام این طوری میکنی؟مگه من چ هیزم تری ب تو فروختم ک نه میزاری زن خوبی باشم نه وکیل خوبی نه دوست خوبی نه دختر خوبی؟)خلاصه فک کن موکلا ناراضی خانوادم ناراضی.همسرم نگران. . .تقریبا به جز موندن تو رختخواب هیچ کاری نمیتونستم بکنم حتی چک کردن موبایل. . .افسرده بودم. . .و بعد از کلی گریه خوابیدم. . .و فرداش همون مزگان سابق شده بودم. . .و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. . .خوب ک شدم همسرم بهم تو چنتا جمله حرفایی زد ک شاید باید زودتر میزد. . .بهم گفت ک چی؟واسه کی انقد کار میکنی؟مگه چقد میخوای عمر کنی؟بیچاره مریض و مستهلک میشی و میمونی تو خونه و یا میمیری و من با پولات میرم کیف میکنم!!!! دیدم راست میگه!من نگاه کردم به عقب و طبق معمول دیدم پشیمون نیستم. . .خودمو دختر موفقی میدیدم و کاملا حس خوشبختی میکردم ولی واقعا چرا باید بیشتر به خودم فشار میااوردم ؟چرا واقعا توی یک سال اخیر مهمونی نرفته بودم و یا کتاب هایی ک میخواستم رو نخوندم و فیلمایی ک میخواستم رو ندیدم. . .چرا مثه قبل از وکیل شدنم 1 مهر همراه با بچه مدرسه ایها پیاده خیابونا رو گز نکرده بودم و پاییز رو حس نکرده بودم. . .چرا به جای رفتن 5 سال متوای هر روز پنج شنبه سرخاک یکبار نرفتم شهر کتاب و دست روی کتابا نکشیدم؟چرا به جای فک کردن به دادن ماهیی بیست و دو و نیم میلیون قسط برای فلان وسیله لاکچری و فلان برند و حدف گروهای دوستان قدیمیم و . . .توی شادیهاشون شرکت نکردم. . .اولش کلی افسوس خوردم ولی دیدم نه . . .هنوز دیر نشده. . .در واقع الان وقتش بود. . .من از هر چیزی ک لازم بود بهترینشو داشتم و الان وقت متعادل کردن کارا بود. . .با سفارش داداشم یه وام 140 میلیونی توی همین فرصت کوتاه گرفتم. . .تقریبا تمام اقساطمو دادم.از پرونده هایی ک به هر دلیلی اذیتم میکردن استعفا دادم. . .پولهاشونم پس دادم. . .ماشینو که قرار بود عوض کنم بردم نمایندگی و با حدود 10 تومن حسابی اپدیتش کردم. . .میزان عیدی هایی ک قرار بود بدمو کمتر کردم. . .لباسایی ک طبق قوانین فنگ شویی لازم نبود داشته باشمو پس دادم و یا فروختم!!!!و به خودم قول دادم زندگی کنم. . .شاید باور نکنید ک از 26 اسفند تا امروز کار نکردم.جواب موکلا رو ندادم.و دیدم اصلا اسمون به زمین نیومد. . .دیدم همه چی روبراه شده و اوک و از فردا پر انرژی کارمو شروع میکنم و قراره چهارشنبه عصرام رو هم تعطیل کنم و اگه محسن گیر نده کار تدریس رو شروع کنم. . .این حرفا به معنی این نبود ک کار و تلاش بده و یا پول خوب نیس. . .در میون گذاشتن این تجربه فقط به خاطر این بود ک بگم:هرچیزی سر جای خودش. . .یادمه اولین باری ک یه گوشی ایفون 4 دست 2 خریدم تا صبح چند بار بهش نگاه کردم هی میخوابیدم و باورم نمیشد ایفون دارم الان قیمت یه پرایدو میدی ایفون میخری واست ارزش نداره. . .خیلی دور نبود اون شبی ک اولین خونم اماده شده. . .یه خونه هشتاد و چند متری ک عاشقش بودم. . .عود روشن کردم و اهنگ مورد علاقم. . .زیر نورپردازیش روی کاناپه دراز کشیدم و زنگ زدم به خواهر کوچولوم و در حالیکه بغض داشتم گفتم:فکرشو میکردی و هردو کلی از گذشته گفتیم. . .امروز شرایط خیلی بهتر شده اما اون حس نیس. . .اینارو گفتم تا به اینجا برسم و بگم یه حس و حالایی یه چیزایی وقتش الانه شاید بعدا هم بشه انجامش داد اما حس الانتو نداره و نمیتونه ارضات کنه. . .شاید الان هر چی ک میخوامو دارم و معتقدم بهاشو پرداخت کردم و از خودم و خیلی چیزا گذشتم اما فطرت ما ارضا نشدنیه. . .دیگه کافیه. . .میخوام بقیه عمرمو ساده تر ولی با ارامش بیشتری زندگی کنم. . .میخوام به جای روزی 12 ساعت کار 8 ساعت کار کنم. . .ب جاش بیشتر کارایی ک دوس دارمو انجام بدم.وکیل خوبی باشم.دختر خوبی باشم.همسر خوبی باشم.دوست خوبی باشم. . .میخام واسه خدا و خودم بهتر باشم

سر همتونو درد اوردم ولی لازم بود ک بگم

ماجرای ازدواجمو امشب تموم میکنم و از جلسه بعد میرم سراغ داستانای مخاطبا ولی از در میون گذاشتن تجربه های اولین دعواها و چلنجا و تغییر رفتارا و . . .دریغ نمیکنم

مراسم خواسگاری ما تموم شد. . .خونوادمون به من سپردن ک چی کار کنم. . .استرسم 1000 برابر شده بود. . .وقت نداشتم اصلا برای رفتن به ازمایش. . .خلاصه چند روزی گذشت ک رفتیم. . .روز خوبی بود. . .محسن مثه همیشه عاشقانه در کنارم. . .انجام شد. . .بعد از ازمایش اومدیم خونه من و صیونه خوردیم. . .کلاسا رو هم نرفتیم. . .و ظهرش جوابشو گرفتیم. . .به نطر میومد دیگه کاری نمونده. . دوست صمیمیم کل وسایلشو جمع کرد و برد خونه خودش. . و رفت خارج از کشور. . .حلقه و بقیه خریدامونو انجام دادیم. . .و تقریبا کاری نبود ک مونده باشه. . .ولی کسی بهم فشار نمیاورد. . .چون میدونستن من یه ادم دیوونم ک ممکنه پشیمون شم. . .خیلی نگران بودم. . .تا اینکه یه روز پنج شنبه ک از خواب بیدار شدم حس کردم امادگیشو دارم. . .به محسن زنگ زدم و بهش گفتم با محضر ک اشنام بود هماهنگ کردم.. . .و بعد رفتم توی گروه تلگرام خونوادگیم نوشتم:خونواده محترم . . .امروز ساعت 5 تصمیم گرفتیم بریم محضر و عقد کنیم.ازونجایی ک میدونم همه شاغلید و براتون سخته واقعا نمیخوام مزاحم کسی باشم. . .

غروب اون روز قشنگ

من به همراه همه اعضای خونوادم ک کل برنامه هاشونو کنسل کرده بودن.و خونواده مهربون محسن ک بینظرترین خونواده شوهر دنیان. . .با کلی استرس. . .در حالیکه دستام میلرزید و بغض داشتم و کمی پشیمون بودم. . .خودمو به اون بالایی سپردم و بله رو گفتم و امروز خوشبخت ترین زن دنیام در کنار همه بحث ها چلنج ها و دلخوریها. . .و با خودم فکر میکنم زندگی اونقدرا هم سخت نبوده و نیست

https://t.me/Manodaghadagheham

زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2...

ما را در سایت زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:06

صفحه بندی