خیلیا هنوز نمیخوان بفهمن احترامی ک بهشون میزاری
از شخصیت خودت و نه کمالات اونا
سلام
مژگان جون خدا قوت
از شما و سایر مخاطبین راهنمایی می خوام و از همه تون پیشا پیش سپاسگزارم
من چهار ساله ازدواج کردم
سی و یه ساله هستم
همسرم مرده خوبیه
یه زندگی معمولی و آرومی دارم
من با عشق علاقه ازدواج نکردم
ازدواج م کاملا سنتی بود و طبق موافقت خانواده و شرایط سنی و مورد قبول بودن خواستگار ازدواج کردم ، همسرم خیلی خیلی دوستم داره ، ولی من هنوز هم علاقه ای در قلبم نسبت به ایشون ندارم، احترام و وظایف همسری م رو کاملا و درست انجام میدم چون حقشونه، اما از صمیم قلب محبتی به ایشون ندارم ، بابت همین قضیه تا الان بچه دار نشدم، از طرفی خودم خیلی خیلی بچه دوست دارم، ایشون هم خیلی دوست دارند، اما فکر میکنم آیا فرزند ما خوشبخت خواهد بود در کنار من و پدرشون، با توجه به اینکه من محبتی نسبت به پدرش نداشته باشم، احساس میکنم فرزند باید در کنار پدر و مادری باشه که سرشار از عشق بهم باشند
خیلی به این مسئله فکر میکنم از طرفی باز مثل ازدواج م مدام مسئله ی سن م برای بارداری بهم گوشزد میشه که دیر میشه باید زودتر اقدام کنم
هنوز با خودم کنار نیومدم صمیمانه تقاضای راهنمایی از شما دوستان را دارم چون بچه دار شدن و نشدن تصمیم خیلی خیلی بزرگیه برام
شما مامان های مهربون از تجربه و حس مادرانه تون بعد فرزند دار شدن بهم بگید
یا کسایی که شرایط مشابه من داشتن
پ ن:ای کاش توضیح میدادی برامون ک صرفا ایشون رو دوست نداری یا شخص دیگه ای رو توی ذهنت داری. . .این دوتا خ فرق داره و این تفاوت خ مهمه
پ ن2:به نظرم تا زماتیکه امادگی نداری به هیچ وجه بچه دار نشو
پ ن3:اما رفیق. . .زندگی چی میتونه باشه به جز باور دوست داشته شدن دیگران و محبت به اونا و رامش. . .زندگی چی میتونه باشه به جز لذت بردن از زندگی. . .مطمینم خیلی اط ز مخاطبا حسرت شرایط تو رو دارن. . .مردی کدوسشون داره. . .بدون اعتیاد بدون ضرب و جرح بدون خیانت. . .نمیدونم گاهی مسیر ک انقد روشنه رو گم میکنیم
سلام خوشحالم که باوبلاگ خیلی خوبتون اشناشدم....اگرمیشه دل نوشته منوبذاریدتوصفحه اتون...وخیلی نیازبه راهنمایی خوب شمادارم....من نزدیک 2سال بایه پسراشناشدم که شهرزندگیمون فرق میکنه والبته من بنابردرس وایشون کارشون هردوتهران هستیم مدتی تصمیم گرفتیم که رابطه امون وجدی کنیم امامشکلات مختلفی داره ایشون که من واقعانمیدونم چیکارکنم..گاهی باشرطاش احساس میکنم اون دختره مثلااینکه مادرش خیلی پافشاری میکنه که بایدحتمابرگرده محل زندگیش درصورتی که اینجا شغل بسیارخوب ودرجه اجتماعی خوبی داره ووقتی صحبت میکنیم خودشم میگه راضی نیستم برگردم شهرستان ولی میتونم مادرموبندازم دوروبگم نمیام؟؟اون کاملاروی خانواده من شناخت پیداکرده ومیدونه که چقدرخانواده من سطح فرهنگ وبرخوردشون بالاست ولی من چیززیادی ازخانوادش نمیدونم هزاربارم به هزاربهانه ازش توضیح خاستم ولی خیلی مختصرردمیشه ازکنارش درحدی که میدونم خانوادش مثل مامذهبین..میگه حتمابایدبرگردم پیش مادرم چون مادرش به اصطلاح خودش ازش راضی نمیشه به بهای اینکه شایدبیکاربشه یاشغل خوبی پیدانکنه واینکه حتی مادرش بهش گفته این دخترسنش کمه وداره درس میخونه کی میخاین بچه دارشین..واقعامتوجه نمیشه که پسرش یه نفرودوست داره..ودیگه این مسایل به خودشون برمیگرده..امشب بهم گفت میتونی بامن بیای ..که بیادبرای خاستگاری ولی من واقعانمیدونم چیکارکنم توروخداکمکم کنین..واقعامن مشکلم رفتن باهاش نیست مشکلم اینه اصلانتونیم برای زندگیمون تصمیم بگیریم هرچی مادرش بگه بایدبشه..مثلابااینکه خانواده هامون خیلی مذهبین ایشونم حتی نمازاول وقتش ترک نمیشه ولی اونجوری مثل خونواده هامون نیستیم من مطمینم بریم شهراون خیلی محدودمیشیم تاجایی که میترسم حتی اجازه نداشته باشیم تنهایه مسافرت بریم....خاهرمم همش ایناروبهم میگه اماهمشونم میدونن چقدرپسرپاک وخوبیه امابهمم میگن این بدیاروداره خودش نمیتونه برای زندگی تصمیم بگیره..یه دختری روقبلامیخاسته سرهمین موضوع مامانش خاستگاری روبهم زده جلسه اول اشنایی برداشته گفته دخترتون میتونه بیادشهرستان اونام جواب منفی دادن..خیلی هردوداغونیم نه اون میتونه جلوی خانوادش وایسه نه من میتونم برم سمت یه اینده نامعلوم..ازاون دختری که خودش میگه عاشقش بوده گذشته ولی نمیدونم چرادست ازسرمن برنمیداره هزاردفعه بهش گفتم برومادرت برات زن بگیره ولی گوش نمیده بازم میپرسه نمیای
پ ن:گاهی اوقات دلم میخواد از واژه های خوب برای بعضی ادما استفاده کنم ک سخته. . .واسه همن در مورد شما نظر نمیدم و میسپرمش به دست مخاطبا ولی اگه من بودم با این شرایط به هیچ وجه حتی یک ثانیه هم نمیموندم و با بالاترین سرعت از دست مردی ک نمیتونه حتی محل زندگیشو انتخاب کنه فرار میکردم و ازش میخواستم بقیه عمرشو به خودش اجازه نده با دختری اشنا بشه بلکه از مادرش نگه داری کنه تا اجر دو دنیا نصیبش بشه. . .بعد هم از خدا خواهش میکردم خودش مارو از جهل و نادونی حفظ کنه
تاريخ یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۶سـاعت 12:31 نويسنده | |
زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2...ما را در سایت زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 20