چارلز بوفوسکی

خرید بک لینک

تمام همسایه ها فکر میکنند ما دیوانه ایم

ما هم فکر میکنیم انها دیوانه اند

هم ما و هم انها درست فکر میکنیم

چارلز بوفوسکی

مژگان اینی که میگمو تا حالا به کسی نگفتم نمیدونم چرا بعد چندین سال وبتو خوندن الان نتونستم جلوی خودمو بگیرم ؟
17-18 سالم بود و دبیرستانی توی یه روستا زندگی میکردیم که از جاده اصلی یک ربع پیادروی فاصله داشت .جاده هم همیشه تاریک بود تو غروب و شبا .یه غروب بعد مدرسه (شیفت عصر) دیرم شد رفتم یه چیزایی برای مامانم بگیرم .وقتی پیاده شدم تاریک بود .میترسیدم ولی راه افتادم رفتم تو جاده .صدای موتورو پشت سرم شنیدم گفتم حتما از هم محلیاست ولی نبود یه پسر جوون بود که شروع کرد به گفتن شماره بدم و....چترم دستم بود دیدم خیلی دیگه داره مزاحم میشه با چتر زدم تو سرش موتورو نگه داشت پیاده شد گفت جیغ نزن چاقو دارم دهنمو گفت شروع کرد مالیدن خودش به من از دور یه سایه دیدم دلم بالا اومد جیغ زدم از ته دل طرف رفت منم از دخترونگیم ذره ای کم نشد ولی کی باورش میشه بشه فراموش کرد؟

پ ن 1:دختر:پدر من دیگه باکره نیستم

پدر:چی شده دخترم؟

دختر:بهم تجاوز کردن

پدر:تو هنوز باکره ای. . .چون اونا هرگز نمیتونن چیزی رو ازت بگیرن ک تو بهشون ندادی

پ ن2:همه یما دردهایی داریم ک فراموش کردنشون خیلی سخته ولی محال نیست. . .اگه بتونیم دیدگاهمون رو اینطور تغییر بدیم ک اونا نتونستن هیچ لطمه ای به ما بزنن اونوقت فراموش کردنش اسونتر میشه. . .چرررررررررررررررررک تو روووووح ادمایی ک اینطور یا یه حرکت احمقانه طرف رو واسه همیشه دچار بحران میکنن

سلام مژگان جان.مدت هاست که این وبلاگ و نوشته هارو دنبال میکنم اما چون کوچیک ترازاونم که بخوام دررابطه با مسایل بقیه نظر بدم فقط خواننده بودم.اما مشکلی دارم که نیاز دارم به گفتنش تا آروم بشم.قبلاهم برات فرستاده بودم اما فکرکنم به دستت نرسیده بود.
اردیبهشت امسال بادوستای مدرسمون و ناظم مدرسه رفتیم اردو(بنده18ساله هستم)توی بازار شهری که سفر کرده بودیم گم شده بودیم و با دوستم داشتیم برمیگشتیم سمت اتوبوس.توی بازار احساس کردم یکی دستش بهم خورد.با خودم گفتم شاید بچه است اما با تکرار اون کار با وحشت برگشتم و دیدم یه مرد بزرگ و باقیافه ای به نظر من تو اون لحظه ترسناک بود.به دیوار پشت سر دست فروشا پناه بردم و دستمو محکم گاز گرفتم.نمیدونم از شرم حس بد لمس شدن بود یا ازتنفر زیادی که نسبت به اون مرد و هم جنساش پیدا کرده بودم.تا مدت ها همش احساس میکردم حتی تو شهر خودمونم اون مرد پشت سرمه و بازم میخواد اون کارو تکرار کنه.احساس میکردم همه مردا به چشم یه کالا به من نگاه میکنن.درحالی که من اون روز چادری و باحجاب کامل بودم درصورتی که وقتی با خونواده هستم اصلا چادر سرم نیست اما اونروز یه چادر ضخیم سرم بود.
تا مدت ها افسرده شده بودم.به مامانم گفتم و مامانمم هم خیلی کمکم کرد تا حالم بهتر بشه و اصلا منو مقصر ندونست اما حالا بعد از گذشت این همه وقت از اون موضوع بازهم نتونستم این موضوع رو فراموش کنم.احساس میکنم حتی پدروبرادر خودم هم همون شکلی منو نگاه میکنن.میدونم که اینطوری نیست اما دست خودم نیست.تا یکیشون میخواد بهم دست بزنه مخصوصا اگر بخوان مثلا به کمرم یا بازوم بزنن جیغ میکشم و به گریه میوفتم.دست خودم نیست.تا میخوام فراموش کنم دوباره یادم میاد.خسته شدم از این حس که همش فکر میکنم یکی دنبالمه و ممکنه دوباره اون اتفاق بیوفته.
نیاز دارم به راهنمایی.به تسلی و به آرامش.
به مشاور مدرسمون گفتم و اون پیشنهاد داد که یه کش به انگشتم ببندم و هروقت یادم اومد اون جریان کشو بکشم تا ازدرد اونم که شده از یاد ببرم اما فقط یه روز تونستم تحمل کنم چون انگشتم شروع به خون اومدن کرد و ترجیح دادم فقط روحی آزار ببینم تا جسمی.
پیش همه میخندم و همه فکر میکنن من هییییچ مشکلی ندارم.
ولی الان واقعا از این افکار دیگه درمونده شدم وخسته

پ ن:هی رفیق. . .تقریبا 70 درصد خانوما تو ایران به نحوی مورد سواستفاده جنسی قرار میگیرین. . .یکیش هم این مورده. . .برای اکثر ماها پیش اومده ولی واقعا همه اینطور نیستن. . .اونا افراد بیماری هستن ک اصلا با نحوه پوشش تو کاری ندارن. . .تو اگه توی یه کیسه زباله هم ک باشی بازم اونا کار خودشونو میکنن و به نظر من این افراد بی ارزش از اونی هستن ک تو بخوای این روزاتو به سختی بگذرونی

تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۵سـاعت 19:55 نويسنده | |

زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2...

ما را در سایت زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 60 تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 9:02

صفحه بندی