مژگان عزيزم واقعا نميدونم از كجا شروع كنم چون اين قدر حرف تو دلمه و كسي رو هم ندارم حرفمو بهش بگم ي بار ديگه داستانمو برات گذاشتم ك گفتي متن كامل ب دستت نرسيده ..عزيزم من ٢٤سالمه و تك دخترم ٨ماه پيش برام خاستگار اومد تقريبا ١٢سال اختلاف سني داشتيم معمار از خانواده خوب اطلاعاتش فوق العاده بالا و ادم فهميده و وضع ماليشم تحقيق كرده بوديم ميگفتن خوبه قيافشم معمولي .من چون پدرم فوق العاده تعصبيه بهم هيچ وقت اجازه نميداد با خاستگارام تو اتاق جداگونه حرف بزنم تو ٣جلسه خاستگاري ك شوهرم اومد من فقط ٢بار از دور ديدمش و راستيتش زياد ازش خوشم نيومد
اما چون خانوادم خيلي مصر بودن و ميگفتن شرايطش خوبه و ...منم با خودم ميگفتم ك مادر و پدرم از خودم بيشتر ب فكر خوشبختي من هستن و اين ك فرار از فكر كردن ب كسي ك قبلا دوسش داشتم و ب دليل اختلاف مذهب نتونستيم ازدواج كنيم و هم اين ك خانوادم ميگفتن عقد كني مهرش ب دلت ميفته خلاصه اصن نميفهمم چي شد و من بله رو گفتم ما رسم داريم بله ك ميگيم زود عقد ميكنيم .عقد ك كرديم شب ك رفتيم بالا تو اتاقم ك از نزديك ديدمش فهميدم ك مشكل جسمي داره و راه رفتنش عادي نيس ك زياد مشخص نيست و هيچ كدوممون تو جلسات خاستگاري متوجه نشديم
وقتي علتشو ازش پرسيدم گفت تا ٦سالگي فلج بوده و ي دفه شفا پيدا كرده واي نميدوني چ حسي پيدا كردم وقتي اينو شنيدم دنيا رو سرم خراااب شد اون شب نميدوني چ جوري تحملش كردم هيچي هم ب روش نمياوردم ي كوچولو هم لكنت زبان داشت ك اينو خودم ميدونستم و باهاش كنار اومده بودم خلاصه اين ك تا يك ماه كارم فقط شده بود گريه همش احساس بدبختي ميكردم اما چون تو خانواده ما طلاق أصلا رواج نيس بايد ميسوختم و ميساختم ب خاطر ابروي پدرم و اين رسم و رواج مسخرمون
روزي ده بار زمينو سجده ميكرد خدارو شكر ميكرد ك همچين خانمي گيرش اومده مژگان من كلي خاستگار داشتم همه فأميل تعجب كرده بودن ك منو چ جوري دادن بهش !!!چن باري متوجه شدم ك رو گوشيش خيلي حساسه و گوشيشو هك كردم ...مژگان چون شوهرم مجردي تو شهر ما زندگي ميكرد و خانوادش از ما خيلي دور بودن ب همين دليل هر روز و هر شب تو اين ٨ماه خونه ي ماست و چون تك داماده و مادر پدرم كسي رو ندارن هواشو خيلي دارن و خيلي دوسش دارن البته شوهرمم بيش از اندازه زبون ميريزه و احترامشونو داره خلاصه همش خونه ي ما بود تا اينكه گف ميخام ي سر برم خونه دوستم واي مژگان دو دقيقه نشد ك از پيشم رفت ديدم ب ي خانمه حدودا ٤٥ساله ك من جا دخترش بودم بهش پيام داد و حرفاي سكسي رد و بدل ميكردن من از رو چتاس اسكرين گرفتم و ميخاستم بفرستم برا يكي از دوستام ك برام نگهشون داره ك اشتباهي برا خودش فرستادم ك تا عكسارو ديد اول زد زيرش ك من ميدونستم تو داري دنبالم ميكني و ميخاستم حرصت بدم ك تو بهم بي توجهي و أزين چرتو پرتا خودشو كشت شب تا صبح ز زد پيام داد جوابشو ندادم تا صبح از استرس بيدار بوده و ٧صبح ديدم اومده تو اتاقم و گريه ميكنه و خودشو ب دست و پام انداخت و دستشو رو قران گذاشت ك ديگه تكرار نميشه و منم چون دوسش نداشتم و برام مهم نبود بخشيدمش
بخشيدمش ولي هميشه تو ذهنم هست أصلا بهش اعتماد ندارم خيلي دروغ از زبونش شنيدم منو هم دوست داره مطمعنم اما چون چندين سال مجردي زندگي كرده ب اين جور چيزا عادت كرده حدودا ي ماه پيش ك از خونه دوستش برگشته بود بوي ترياك ميداد همينو كم داشتم ديگه مژگان تفنني ترياكم ميزنه ماهي دو باري ميزنه وقتي هم بهش گفتم زد زيرش نميدوني چ قد من و مادرم گريه كرديم ميگه من هيچ اشتباهي نكردم قهر كرد رفتنش خونش ٢روز خبري ازش نبود من ب پدرم گفتم ميخام ازش جدا بشم پدرم زد زير گريه ك دونادم هيچ إيرادي نداره بهترينه همه مردا اينجورين و گفت من دوسش دارم ب فكر ابروت باش گفت اگ جدا بشي از غم و غصه يا منو از دست ميدي يا مادرتو .خود مامان بابام رفتن خونش دنبالش ك بيارنش
با اين ك من هيچ شكي نداشتم و مطمعن بودم ك كشيده بازم زير بار نميرفت بعد اينك مامان بابام رفتن أوردنش أصلا ب روش نياوردم باهاش خيلي خوب برخورد كردم گفتم من ب تو اعتماد دارم از همه لحاظ از اين ب بعد ديگه همه حرفاتو باور ميكنم و ...ازون موقع ب بعد با هم خيلي خوب شديم الان ك ماه رمضونه و روزه هستش فقط ي بار رفت خونه دوستاش ك قرار بود سحر اونجا بمونه ك من اصرار كردم بياد خونه و اومد و ميترسيدم ك اونجا دوباره بره بكشه .امروز ك داشتم اتاقو تميز ميكردم قرص كدعين و ژلرفن ديدم تو اتاقم ك سه هاشو يواشكي آزم خورده فك كنم بابته بدن دردي ك نيگيره ميخورده تا خالا ٣باري بهم گفته ك بدن درد گرفته فك ميكنم دليلش همون ترياك كشيدنش باشه ...
الانم مژگان واقعا خسته شدم نميدونم ب روش بيارم نيارم از اين همه گريه از اين همه غم ديگه خستم خودمو زدم ب بيخيالي نميدونم چي كار كنم ؟؟تو بهم ي حرفي بزن ي راهكاري بگو كمكم كن دردمو نميتونم ب هيچي بگم همش الكي جلو همه تظاهر ميكنم ك خوشبختم ...طلاق بهم پيشتهاد نده ك يك درصد هم امكان نداره فقط بهم راهكار بده ...انقد تند تند نوشتم أصلا نفهميدم چه جوري حرفامو گفتم !!اميدوارم دردي ك دارم رو بتوني درك كني يكي دوتا ك نيس ...اشفته أم ازت خواهش ميكنم أمشب اينو بذار وبلاگت تا دوستان هم راهكار بدن ..منتظرم .
پ ن:عشق تو روووووووووووووحت دختر ک انقدر با معرفتی. . .صبوری و با تمام قلبم از خدا و کاینات میخوام جواب این همه صبرو بهت بده.من ک محال بود بتونم ب خاطر پدر و مادرم یا هرکس دیگه انقدر صبوری کنم. . .ب هر حال به نطرم نه تنها همسر شما و همه ی مرد ها بلکه همه ی ادما یه سری ایراداتی دارن و اکثر مرد ها هم یه سری زیرابی هایی میرن. . .به نطرم حالا ک اون داره تلاششو میکنه تو هم یه فرصت بهش بده و از خدا بخواه ک به هردوتو کمک کنه . . .ک اون عادات زشتش رو فراموش کنه و تو هم مهرش به به دلت بشینه و با دعای خونوادت خوشبخت بشی. . .و یادت هم باشه ممکنه کمی مشکل تکلم داشته باشه یا به قول تو مشکل راه رفتن ولی به حق نیس به خاطر این مشکلات ک هیچ کس تقصیری درون نداره کسی رو تحقیر یا طرد کنیم
تاريخ جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۶سـاعت 20:34 نويسنده | |
زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2...ما را در سایت زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 16