ابراهام لینکلن

خرید بک لینک

+معیار واقعی ثروت ما این است

ک اگر پولمان رو گم کنیم چقدر می ارزیم

سلام مژگان جان
برات ارزوی خوشبختی میکنم که بی دلیل و بی چشمداشت برای همه وقت میگذاری..
من مشکل خاصی ندارم فقط خواستم با شما و بقیه کمی درددل کنم ..
دو سالی هست ازدواج کردم و تابستون عروسی کردم..
همسرم یه مرد خیلی خیلی خوبه ولی یه کارمند سادست با درامد معمولی..ما باید تهران زندگی میکردیم با هزینه های بالا!
من سر جریان عقد و عروسی خیلی با همسرم راه اومدم چون یاد گرفته بودم شریک زندگی باشم .. چون از هزینه ها و خرج و مخارج خبر داشتم و میدونستم هر جا زیادی خرج کتم اوایل زندگی کم میاریم.. میدونستم خانوادش ریالی براش خرج نمیکنند و کمکش نمیکنند ..
خیلی از کارایی که همسن و سالام میکردن برا عروسی من نکردم! لباس عروس ساده سفارش دادم اونم اجاره کردم! نخریدم! تالار نگرفتم چون حداقل ده پونزده میلیون خرجش بود و همسرم نداشت. حیاط خونه خودمون چون بزرگ بود با هزینه خودمون تزیین کردیم... اتلیه انچنانی نرفتیم و حلقه و سرویس طلای معمولی گرفتم و خیلی کارای دیگه ..
الان که عروسی دوستام میرم دلم میگیره .. دلم میخواست مثل اونا میبود عروسیم.. لباس انچنانی تالار انچناتی عکس و فیلم و کلیپ.. منو سرزنش میکنند که خواستی انقدر مراعات نکنی و برای خوشی خودت خرج کنی .. من دلم نمیومد! نمیدونم اشتباه کردم یا نه هودمو دلداری میدم که به این دلیل به این دلیل تو اینکارا رو نکردی ولی بازم اروم نمیشم.. از اینکه عروسی کم خرج کردم ناراحتم.. ناراحتی خیلی مسخره ایه.. ولی نمیدونم با پشیمونیم چکار کنم که دیگه راه جبرانی نداره .. همین

پ ن:فارغ ازینکه کارت درست بوده یا نه من بهت این اطمینان رو میدم ک درون بازه ی زمانی تو بهترین تصمیم رو گرفتی و شک ندارم هر ازمی ک زندگیش براش مهم باشه این تصمیم رو میگیره پس هرگز برای این قضیه خودتو مواخده نکن. . .شاید ارامش فعلی رو نداشتی و هرگز هم ظاهر زندگی دیگران رو قضاوت نکن

من با تمام اعتماد ب نفسم با تمام داشته هام و با تمام تلاشم باز هم یه دختر بودم. . .یه دختر تیرماهی ک توی کار به عنوان یه وکیل جدی منو میشناختن ولی شبها عروسکمو بغل میکردم و میخوابیدم. . .دختری ک جلوی همه قوی و محکم وایمیستاد و ترسی به دلش راه نمیداد ولی توی خلوتش نیازاشو سرکوب میکرد. . .اینو یکی از بچه های همین وبلاگ بهم گفت با هزارتا حرف مربوط یا نامربوط دیگه. . .بهم حتی گفت ریزه خوار جنسی ک نیازهاشو با بودن در جامعه برطرف میکنه نه تجربه واقعی. . .ولی من فارغ ازینکه شاید حرفاش درست بود یا نه اسمشو گذاشتم کنترل. . .اسمشو گذاشتم (بها) بهای داشته هایی ک الان بهشون افتخار میکنم و باید در پروسه ای از زمان این بها رو میدادم با سرکوب یا کنترل و یا هر چیز دیگه. . .من نه دختر خیلی زیبایی بودم و نه خانواده ثروتنمندی داشتم من حتی نسبت به اعضا خانوادم بهره ی هوشی کمتری داشتم. . . اما من همه وجودم سرشار از خانواده بود. . .هنوزم هست. . .هنوزم جالبه توی برنامه ریزی زندگیمون با محسن وقتی در مورد یه جمعه اون تصمیم میگیره و در مورد یه جمعه من . . .من همیشه بودن و سر زدن به خانواده رو انتخاب میکنم. . .من اولین سفر دوره ی نامزدیم رو با مادر خودم و مادر محسن رفتم. . .من تمام جمعه هایی ک داداشم میاد فقط به عشق صبونه خوردن باهاش تو خونه موندم. . .من با تمام خستگی هام هر روز مامانمو میارم خونم. . .با هم ناهار میخوریم. .. حرف نمیزنیم و بعد من 40 دقیقه میخوابم و بعد میبرمش به محل کارش و خودم میرم سرکار. . .من گاها توی ترافیک شهر ازینور میرم به اونور تا فقط خواهرمو بغل کنم و برگردم. . .من به خاطر تمام فیلم هایی ک تو شبکه های مجازی در مورد حیوون ازاری دیدم زار زار گریه کردم و حتی خود زنی کردم به طوریکه اخرین بار دستامو دوست همخونم میگرفت . . .من در کنار همه ی خوب صحبت کردنام ترسهایی داشتم.من عاشق شدم عاشق ادم های یشعور.عاشق ادم های کثیف.عاشق ادم های متاهل. . .من خیلی جاها گناه کردم و قضاوت کردم. . .من حتی گاها ترسیدم وانتقام گرفتم. . .من حتی نامردی هم کردم. . .من فقط یه ئختر معمولی بودم مثه هزار دختر معمولی دیگه ک روزی هزار بار به دنیا میان و تحصیل میکنن و بعد ازدواج میکنن و میمیرن و فراموش میشن. . .من فقط از یه برهه ای به بعد نخواستم یه دختر معمولی باشم ک به دنیا میام تحصیل میکنم و ازدواج میکنم و میمیرم و فراموش میشم. . .فک میکنم سال 88 بود ک اون خواسگار همیشگی ک قصد ازدواج داشتیم توی زندگی من پا گذاشت. . .زمانیکه من به خاطر خیلی مسایل شخصی داغووووون بودم(شروع بیماری سرطان پدرم مهم ترینش ب.ود). . .یه کاراموز جوون وکالت. . .ک تدریس خصوصی عربی میکرد با چندر غاز درامد ک نه مدیتیشن بلد بود و نه قوانین کاینات رو میدونست. . .صبح تا شب کار میکرد درس میخوند. . .بی نیاز از هر رابطه ای. . .دوست صمیمی ای داشت ک منو بی نیاز از هر رابطه ای میکرد و بدور از هر رابطه با اهداف بلند. . .ک توی همین شبکه های مجازی اشنا شدیم و بعد فهمیدم ک گویا برادرشون با برادرم از لحاظ شغلی همکار و اشنا هستن. . .ازونجایی ک در خانواده ما چیزی پنهانی وجود نداشت و خانواده متوجه مدت های مدید بودن من در اینترنت بودن و گاها بحث هم با مادرم داشتم بهشون گفتم . . طبق معمول همه با اعتماد به من و اینکه دختر عاقلی هستم و دچار احساسات نمیشم کل قضیه رو به من سپردن. . من مژگان بودم.یه کاراموز وکالت با چنتا شاگرئ خصوصی عربی خنگ و اون پسر یه استاد دانشگاه بود.دارای هتل.شرکت خصوصی کامپیوتر.دارای بی ام و ایکس تری و فوق لیسانس کامپیوتر و نقاش و پیانوزن حرفه ای بدون حتی یک دوست دختر در تمام مراحل زندگیش و کلی دختر شیدا و روانی. . .ک دیوونه وار دوسش داشتن. . .شاید چند ماه ما فقط صحبت کردیم بدون دیدار هم و بعد دعوت رسمی خونواده من و حضورش و اینکه هیشکی ازون خوشش نیومد. . .یادمه یه سفر دریا کنار داشتم یه ویلا
گرفته بود. . .هیچ وقت یادم نمیره ک بهمن ماه بود و هوا سرد. . .من و سه تا زدوستانم و خواهرم بودیم. . .برای تک تک دوستام هدیه های گرونی خریده بود و من میتونستم حس کنم چقدر دوستام حسرت میخورن ک چ مرد جنتلمنی نصیب من شده. . .قشنگ یادمه بعد از نشون دادن جامون و دادن هدیه ها به همه و همین طور من منتظر بود. . .به نطرم منتطر اینکه دعوتش کنیم به موندن و با توجه به دوبلکس بودن لابد فکر میکرد حتی از سر ادب هم شده تعارفی برای خواب. . .ولی با تشکر و اینکه مممنون اگه کاری داشتیم تماس میگیریم دعوتش کردم به رفتن. . .پشت در ز زد و گفت. . .به اینجا اطمینانی نیس من نگرانم تا صب پشت در تو ماشین میخوابم و فکر کرد لابد ممکنه اجازه ای برای ورود صادر شه. . .اما تا صب هوای بهممن ماه پشت در تو ماشین خوابید. . . و هیچی برام مهم نبود. . .اون موقع حریم بود و حریم بود و حریم. . .اون موقع من خیلی مثه الان سرکش نشده بودم. . .اون موقع برام خیلی چیزا مهم تر بود. . .خلاصه اینکه اینارو گفتم تا بگم طرف من کی بود. . .و رفتار من چطور. . .ازونجایی ک توی یه شهر نبودیم و بیش از 5 ساعت فاصله مکانی و زمانی داشتیم تحقیق در موردش سخت بود و به هر حال اون دوستان بهتری داشت. . .ولی طوری در اولین دیدار با برادرم و همین طور خواهرم و بعد ها دومادمون خودشو موجه جلوه داد ک عملا همه منو به خاطر معلق نگه داشتنش سرزنشم میکردن. . .و حتی یکبار برادرم بهم گفت اگر واقعا قصد ازدواج نداری حق نداری با جوون مردم باری کنی و باید بهش بگی تا اون برنامه ای خودشو داشته باشه. . .من اون زمان قصد نداشتم ولی زمانیکه قصدشو پیدا کردم. . .یعنی دقیقا زمانیکه با خانواده اون اشنا شدم و خواهر و مادر ساده و نازنینش رو دیدم. . .فهمیدم تقریبا با یه بیمار روانی تمام مدت در ارتباط بودم. . .اون پسر یک پدر و مارد فوق العاده خوشنام و با شخصیت بود.ک هنوز خانوادش با من در تماسن. . .مادرش بعد از شنیدن خبر ازدواجم به من ز زد و تبریک گفت و پدرش هم همین عاشورا تاسوعایی ک گذشت ایام سوگواری رو تسلیت گفت . . اونا ساکن یکی از روستاهای استان شمالی بودن.طرف من فوق لیسانس نداشت ک هیچ هنوز چند ترم مونده بود تا لیسانس بگیره. . .مردی ک خودشو دارنده متل معرفی کرده بود صرفا اونجارو برای 10 سال اجاره کرده بود..پیانو بلد نبود.نقاشی بلئ نبود.خونه و ماشینی در کار نبود.فقط پول و پول و پول ک از اعتبار خونواده سرشناسش داشت. . .خونواده سرشناس و خوشنامش ک لعنتی گند زد به همه اون خوشنامی ها. . .ولی میتونم بگم واقعا وسم داشت. . .روزیکه نه قطعی رو گفتم. . .گفت اگر هزار بار دیگه برگرده عقب باز هم برای نگه داشتن من دروغ خواهد گفت. . .میگفت نمیتونست طور دیگه ای منو نسبت به خودش جذب کنه. . .میگفت من انقد مادی و تجمل گرا و . . .بودم ک مجبور بوده دروغ بگه. . .نمیدونست محسن روزیکه اومد خواسگاری من به داداشام گفت:من اونقد پول ندارم ک برای خواهر شما یه خونه 300 میلیونی بخرم و اگر داشتم هم این کارو نمیکردم چون بازاری ام و سرمایمو نمیخوابمونم ولی شنیدن توی این شهر یه خونه در شان خانم مثه خونه ای ک الان داره 70 تومن رهنه ماهیی 1 تومن. . .اینو میتونم بدم و در توانم هست. ..گاهی نمیدونم من دلیل بدبختی اون بودم یا اون دلیل بدبختی خودش و خونوادش. . .ولی جلوتر ک رفتیم فهمیدم اون فقز یک بیماره. . .بیمار دروغ. . . .حتی سر ساده ترین چیزها. . .ک حتی الان نمیتونم درکش کنم(بعضیا ازم میپرسن ک ایا محسن اینارو میخونه و مشکلی نداره؟خواستم بگم من هرگز چیز پنهونی ندارم اما همچنان تاکید میکنم مرد ایرانی تعصبات خاص خودشو داره و لزومی نداره جزییات رابطه های قبل رو به جز در مورد زمانیکه سوال میکنن پاسخ داد. . .مرد ایرانی مرد ایرانیه)

خب این پیشینه لازم بود گفته بشه. . .تا بدونید در زمانیکه محسن داشت کم کم جدی میشد این افراد در زندگی من بودن. و یک دانشجوی دندان پزشکی بورس خارج از کشور ک میتونم ک به قول امروزیا خ شاخ بود از لحاط تیپ و . . .ولی خب قصد ازدواجی نبود. . .و به جز اون همکاری ک قصد ازدواج داشت.خونه و ماشین و . . .ساکن تهران و دکترای حقوق و استاد دانشگاه و مادرش هم استاد دانشگاه و مسیله اونقدر جدی شد ک مادرشون به دیدارم اومدن ولی خب.. .مادرشون داشتن در مورد طرز پوشش من نظر میدادن و انقدر برای اون اقا مهم بود ک مدام میگفت مادرش حساسه و طوریکه انگار قرار بود همسر مادرش بشم ک دقیقا بعد ازون جلسه دیگه اجازه ندادم حتی از سر ادب. . .و حتی وقتی به دفترم برای دیدار میومدن با نهایت بی توجهی(به خصوص معطل نگه داتنشون)و بعد گفتن نه قطعی کنارشون گذاشتم. . .و افراد دیگه ای ک یا فراموش شدن یا به دلیلی صلاح نیس و یا . . .بماند. . .

اینا باید گفته میشد تا فوت مامان دوستم. . .و جواب قطعی نه من به همه. . .ولی کسی ک قصد موندن داره میمونه. . .محسن موند. . .کمتر دورتر ولی موند. . .

زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2...

ما را در سایت زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2 دنبال می‌کنید

برچسب: ابراهام, نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 19:37

صفحه بندی