نادر ابراهیمی

خرید بک لینک

ما هرگز از انچه نمیدانستیم و نمیشناختیم ترسی نداشتیم

ترس سوغات اشناییهاست

سلام مژگان جون میدونی چیزی که میخوام باهات مطرح کنم شاید خیلی مسئله مسخره ای به نظر برسه اما ذهنمو درگیر کرده
من دانشجو سال دومم تو دانشگاه سراسری و رشته ای که عاشقش بودم و خب برای رسیدن بهش ی سال پشت کنکور موندم خانواده من کمی مذهبی ان و با چادر میرم دانشگاه اوایل به اصرار پدرم و الان خودم لازم میدونم البته فقط تو مسیر سرمه تو دانشگاه حس میکنم جلو دست و پامو میگیره و درش میارم من خیلی آدم شلوغی نیستم اما همیشه دوست دارم تعداد زیادی دوست داشته باشم ولی همیشه برعکس میشه اکثر بچه ها اکیپ اکیپ شدنو با همن اما من غالبا تنهام در واقع ی دوستی دارم که همیشه نمیاد و به خاطر نیومدنش من همیشه تنها میمونم به صورت ثابتی تو هیچ اکیپی هم نیستم ی ذره خجالتیم ولی شدیدا دوست دارم ی سری دوست داشته باشم که ندارم واقعا از تنهایی بیزارم و اذیت میشم ولی هیچ کاری از دستم بر نمیاد چیکار کنم لطفا راهنماییم کن

پ ن:به نظر من حجاب تو یه مسیله شخصیه و به کسی ارتباط نداره و اگر صرفا برای احترام به خونوادت حفظش کردی باز هم باید طوری باشه ک حداقل چادر رو مضحکه خودت نکنی. . .یعنی یا بهش اعتقاد داری یا نه. . .اگه داری ک بپوش و بهش افتخار کن و نطر دیگران هم کوچکترین اهمیتی برات نداشته باشه. . .اگرم اعتقاد نداری ک درش بیار بزار کنار نزار اون چندنفری ک میشناسنت بخوان تو و پوششتو قضاوت کنن و اما در مورد تنهاییت و دانشگاه و. . .از تجربه شخصی خودم بگم ک از تنها دوستان صمیمی من ک دوتا دختر هستن یکیش مال دوران راهنمایی هست و اون یکی هم ک از سال 83 اس. . .و بعد ازون من هرگز دوستی نداشتم ک بخوام رفت و امد کنم باهاش بیرون برم یا قاتی شم اما این به این معنا نیس ک من توی داشنگاه فعالیت نداشتم. . .شخصا موسس انجمن حقوق بودم و عضو بسیج و عضو انجمن شعر و ادب و کانون فیلم و عکس و . . .و همین طور سردبیر نشریات و شاید تعجب کنی اگه بگم ک بیشتر اینارو خودم راه انداختم اون زمان اصلا دانشگاه پیام نور مثل الان جدی نبود. . .من برنامه داشتم روی ورق اورم و طرح دادم و پیگیریش کردم

شب تولدم یه مهمونی بزرگ داشتم ک شامل دعوت از همه ی دوستای دور و نزدیکم میشد. . .هدیه ی صمیمی ترین دوستم به من یه هارنس و کلاه و وسایل دره نوردی بود. . .چون چند روز قبلش یکی از بهترین اتفاقات زندگیم رو تجربه کرده بودم. . .با یه تور مشهدی راهی یه دره فوق العاده شدیم. . .اگه اشتباه نکنم ابشار ششم بود و یا هفتم. . .ک من تصمیم گرفتم دره نوردی رو امتحان کنم. . .تنها دختری بودم ک حاضر شد این کارو بکنه. . .من و تور لیدر مشهد و محسن به سختی بالا رفتیم. . .کاملا متوجه بودم ک استرس داره و البته مطمین بودم صرفا به خاطر منه. . .اینو توی تک تک حرکاتش میشد دید. . .توی لرزش صداش. . .تحکمش و نگاه نکردنش. . .به من گفت هر چیزو فقط یه بار تکرار میکنه. . .گفت سنگ و صخره با کسی شوخی نداره. . .گفت بار دومی وجود نداره گفت فقط چشمم به روبرو و گوشم به اون باشه. . .گفت ادا و سوال و لوس بازی ممنوعه. . چند باری دستمو گرفت چند باری بازومو . . .ولی میشد فهمید ک واقعا فقط نگرانه. . .اون بالا ک رسیدیم بیسیم زد پایین. . .دوباری ک سرم داد زد ک از لبه فاصله بگیرم انقدر تول لحنش نگرانی بود ک اصلا نمیشد در مورد جذابیت مردونه رفتارش فکر کنم. . .هارنسرو پوشیدم. . .طنابای کمکی رو وصل کرد طناب استاتیک رو وصل کرد. . .در مورد هشت و کارابین و . . .توضیح داد. . .من اصلا نمیدونستم چرا انقدر نگرانه. . .و بعد خودش کلاه رو برام بست. . .محکم کرد.موهام اون موقع تا کمی بالای کمرم بود بهم گفت جمع کنم و ببندم. . .و همه ک تموم شد بهم لبخند زد و گفت :نگران هیچی نباشم و بهش اعتماد داشته باشم و مواظب منه. . .منم ک تا اون موقع سکوت کرده بودم لبخند زدم و گفتم:من ک اصلا نگران نیستم. . .طنابارو بستیم و برام شمرده توضیح داد جایگاه دستامو نشون داد و بعد بهم گفت:باید بدون ترس خودمو پرت کنم به عقب و پاهامو فیکس کنم. . .و من دقیقا بدون ترس همین کارو کردم(یعنی دقیقا خورمو به پشت پرت کردم. . .بعدها بهم گفت:وقتی این کارو کردی گفتم این دختر یا دیوانه اس یا امیدی به زندگی نداره و نمیدونست من فقط به خدا امید داشتم و به اون مطمین بودم. . .و اومدیم پایین و همین طور کنار من میومد و من نهایت هیجان رو تجربه میکردم ک یهو طناب منو شل تر کرد و من ازش فاصله گرفتم و بدون اینکه بخوام رفتم زیر اب. . .اونجایی ک پاهامو باید 90 درجه مماس صخره میکردم ک توی دخمه کوچیک زیرش فرود بیام یهو تمام قد از صخره زیر ابشار چند دقیقه اویزون شدم یخ زدم و ترسیدم. . .و یکی از بهترین اتفاقای زندگیم افتاد و چنان حس خوبی بهم داد ک بعد ها اونچه باعث شد اخلاقای گاها افتضاح محسن رو تحمل کنم همون عشق به دره نوردی بود و باعث شد برای برنامه های سنگینتر کلا شنای حرفه ای رو یاد بگیرم. . .خلاصه اینکه شب تولدم دوستم وسایل دره نوردی رو بهم هدیه داد. . .و فرداش ک زقیقا روز تولدم بود من و یه اکیپ از دوستانم برای هدیه تولد پرواز با پاراگلایدر رو داشتیم. . .اونروز بهم ز زد و تولدمو تبریک گفت و ازینکه میدید من با یه اکیپ مختلطم و اون نمیتونه باشه کلی به نظر عصبی میومد. . .چون یادمه من نمیتونستم باهاش صحبت کنم و وقتی شب ز زدم گوشیشو خاموش کرده بود و جوابمو نمیداد و از نظر من خ رفتارش دخترونه بود. . .چون از نظر من قهر کردن و گوشی خاموش کردن اصلا کار مردونه ای نبود. . .ولی خب این رفتاری بود ک داشت و هزار بار دیگه هم تا قبل از ازدواج تکرارش کرده بود و اما فردای اونروز اومد دفترم با کلی کادو. . .بهم گفت (راستش واسم سخت بود هدیه خریدن واسه دختری ک میدونم هرچی میخواستم بخرم رو داره )و سعی کرده بود چیزایی بده ک من نداشته باشم و واقعا هم اتفاق افتاد. . .چیزایی ک تا عمر دارم یادم نمیره.پیک نیک کوه.دستمال سر .جعبه کمک های اولیه و پتوی نجات و . . .ک واقعا دوسشون داشتم. . .و ازون به بعد ما چنتا تجربه فرود دیگه داشتیم. . .کماکان با هم سفر و تور میرفتیم و من بدون اینکه بخوام درگیرش شده بودم. . .درگیر رفتاراش و شخصیتش. . .داداش خیلی خیلی خوشتیپی داشت ک با هم خ صمیمی بودیم و چون فاصله سنیمون با هم زیاد بود خ با هم اوک بودیم و تمام جاهایی ک محسن به عنوان تور لیدر ناچار بود جلو بره داداشش از کنارم جم نمیخورد تا مبادا یه موجود نر از نزدیکم رد شه. . .تقریباوارد پاییز شدیم. . .کوه رفتنا بیشتر شد. . .و یکی از بدترین حادثه های زندگیمون اتفاق افتاد. . .مرگ ناگهانی مادر صمیمی ترین دوستم ک منجر به این شد ک دوستم به خونه من نقل مکان کنه و بخوام تصمیمات جدیدی واسه زندگیم بگیرم و مردهای دورم رو حذف کنم. . .از جمله خود محسن. . .توی اونروزا اجازه نمیدادم مزاحم من بشه. . .تقریبا به هر مردی ک دوسم داشت. . .برخلاف همیشه ک هرگز نه قاطعانه نمیگفتم و منتطر بودم ک زمان تعیین کنه(ولی به هیچ وجه هم وارد رابطه نمیشدم و امیدواری بیخود نمیدادم)نه قطعی گفتم . . .محسن از اول هم گفته بود ک قصدش ازدواجه. . .منم همیشه گفته بودم ک جوابم هزار درصد منفیه. . .چون من دنبال ارزوهای خودم بودم. . .من دلم میخواست پناهگاه حیواناتمو بزنم و از سال 97 سفرای خارجیمو شروع کنم و قرار بود سال 96 ماشینمو عوض کنم و تدریس دانشگاه رو شروع کنم و همین طور قرار بود سال 1400 اولین دخترمو از بهریستی بیارم و بهد با بچه و دوستمو گربه هام هفته ای سه روز کار کنم و باقیشو برم توی یکی از دوستاهای اطراف(ک اون موقع هنوز اسمشو نمیدونستم و فقط قرار بود خیلی از شهر من دور نباشه و در ارتفاع زیاد نباشه و رودخونه داشته باشه و همچنین اب و برق و گاز)تا سه روز اخر هفته من و دوستمو و بچمو و مامانمو و گربه هام بریم اونجا زندگی کنیم. . .اینارو بهش ک کفتم خندید و گفت:همه اوک میشه به جز اینکه کنار بقیه چیزا منم هستم و تو بچه هامونو بزرگ میکنی. . .و جالب بود ک من ازون همه گستاخیش ناراحت ک نشدم بلکه دیدم داره ازش بیشتر خوشم میاد. . .

زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2...

ما را در سایت زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2 دنبال می‌کنید

برچسب: ابراهیمی, نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 19:37

صفحه بندی