ای کاش دست کم به کمال جانوران بودید
چون جانوران بیگناهند
سلام مژگان جان
تمام مدت که داستان ازدواجتو میخوندم همش پیش خودم میگم کاش مژکان علاوه بر همسر خوبی که داره؛ مادر شوهر خوبی داشته باشه :)))
من یه مشکلی داشتم خواستم با شما و دوستان در میون بگذارم.
من سه سالی هست ازدواج کردم.. خانواده همسرم یک خانواده بسیار سرد و بی روحن.. و از طرفی بسیار مرد سالار و در عین حال پر توقع !!
مهمترین توقعی که اونا دارن اینه که وقتی عروس گرفتن یجورایی عروس میشه مال اونا و همیشه باید مطیع و تابع فرمان و تصمیم اونا باشه... انتظاری که حتی پدر و مادر من از بچه هاشون ندارند!
من اوایل تا جایی که میتونستم به خواسته شون احترام میگذاشتم به جز بعضی موارد (مثلا اونا انتظار دارن لحظه تحویل سال یا شب یلدا حتما باید خونه پدر شوهر باشی در حالیکه من شدیدا با این مخالفم و اعلام کردم این لحظه ها هر کسی دوست داره پیش پدر و مادر خودش باشه و من تنها عروس خانواده هستم که به این رسمها پایبند نبودم و اونا از این رفتار من شاکی شدند! ولی برای من مهم نبود چون رسم بیخودی بود به نظر من!)
عمده مشکل من با رفتار مادر شوهرمه:
اوایلی که ازدواج کرده بودیم مادرشوهرم تو یه سری زمینه ها نظر میداد مثلا چجوری لباس بپوشیم چجوری بیایم و بریم و من بنا به احترام و جوری که اختلافی اول کاری پیش نیاد به نظرشون احترام میگذاشتم ... انتظار داشتند هر روز بهشون سر بزنم و هر روز بهشون زنگ بزنم حالشون رو بپرسم و من اینکارو میکردم اما یه مدت که گذشت میدیدم متقابلا انتظارات من براورده نمیشه!! اونطوری که انتظار دارم بهم احترام گذاشته نمیشه و نوع برخوردا و طرز رفتاراشون من رو ازشون زده کرد... اگر من رو دعوت میکردند و من به هر دلیلی نمیتونستم دعوتشون رو قبول کنم فرداش دیگه جواب سلامم رو نمیدادند و بهم بی محلی میکردند.. منم واقعا بهم برمیخورد که این دیگه چه اخلاقیه!!!
اگر یبار به من زنگ میزدن و من نمیتونستم جواب تلفن بدم این میشد مقدمه یه گله و شکایت و قهر که زنگ میزنیم فلانی جواب نمیده! و من برام قابل هضم نبود که به جای اینکه مجددا به خودم زنگ بزنند برن پشت سرم حرف بزنند و سعی میکردم بهشون بفهمونم که من مواقعی که سر کار هستم یا سر کلاس هستم جواب تلفن نمیدم و ممکنه بعدا یادم بره با اون شخص تماس بگیرم دیگه قصد و غرضی تو کار نیست این وسط
پ ن:راستش کتمان نمیکنم ک کلمه مادرشوهر میتونه واژه وحشتناکی باشه. . .ولی اگه تو ازین دید بهش نگاه کنی ک مادر شوهر تو. . .در واقع همون مامانه ک بیست و چند سال واسه بچش زحمت کشیده و بعد با کلی نگرانی و هزینه و . . .اونو داده دست یه دختر. . .(ازون طرف مادر زن هم فرقی نداره)شاید اون وقت احساس بهتری به قضیه داشته باشی. . .البته مورادی ک تو بیان کردی مصداق بارز دخالت در مسایل زناشوووییه ک با سیاست باید حل بشه. . .قبلا شاید فقط ولی الان میتونم ادعای اینو داشته باشم ک عمل هم کردم. . .توی این شکل روابط اولین کار نگاه کردنه. . .یعنی روزهای اول فقط باید نگاه کرد و دید و فرهنگ اونارو سنجید . . .بدون اینکه عکس العمل خاصی نشون داد. . .و بعد از دیدن نشون دادن خواسته های خودته. . .و بعد احترام به خواسته های اونه. . .یادت باشه هیچ کس در اولوبت نیس جز تو و زندگیت. . .و زندگی تو 100 درصد شامل همسرت میشه. . .و نکته ی بعدی اینکه یادت باشه با احترام به اونها تو شخصیت خودتو نشون میدی ولی احترام صرفا نه اجازه ی دخالت. . .نکته ی دیگه ای ک تجربه ی چندساله ی روابط موفق ما با عروس هامون نشون میده . . .روبرو نشدن با همدیگه اس. . .مثلا من یادمه کوچیک ک بودیم بابام هیچ وقت اجازه نمیداد داداشامون توی رفتارای ما یا پوشش ما شخصا دخالت کن. . .یعنی اینکه مستقیما حق صحبت نداشتند کمااینکه خواهر بزرگم تعریف میکنه ک یکبار ک وقتی خیلی جوون بوده این مسیله پیش اومده و پدرم به برادر بزرگم گفته حق دخالت نداره بنابراین همیشه از جانب اونا به مامان ما منتقل میشد و بعد به ما. . .و این باعث شد ک شاید باورش سخت باشه ولی ما خواهر و برادرا حتی یه بار هم خدای نکرده به هم بی احترامی نکنیم. . .این روند ادامه پیدا کرد. . .توی روابط با عروسا هم همین طور بود. . .زنداداش کوچیک من ک البته 15 سال پیش ازدواج کردن چند باری وقتی وارد خونه ما میشد با کفش میومد. . .ما هیچ وقت به ایشون مستقیم تذکر ندادیم ولی مامانم به داداشم گفت ک از طرف خودش بگه توی خونه ما نماز خونده میشه و لطفا رعایت کنه. . .و البته نمونه های این طوری زیادن فقط مثال بود. . .من خواهشم ازت اینه بهشون محبت کن. . .نه به خاطر سیاست اولین دلیلش اینه ک این محبت به خودت برمیگرده و دومیش اینکه اونها با هزار امید پسرشونو به تو سپردن و سوم اینکه اونها شایسته محبت و احترامن. . .ولی یادت باشه هرچیزی زیادش سمه. . .و یادت باشه باید این موارد دوطرفه باشه و اینکه توقع ایجاد نکنه و از هم مهم تر مرز داشته باشه. . .و باز هم تاکید میکنم مهم ترین شخص زندگی تو فقط و فقط خودتی رفیق!!!!به کسی اجازه ورود به حریمت رو نده و اما در مورد خودم. . .خب مسلما ما هم تفاوت عقاید بسیاری داریم با خانواده همسرم اما ناچارم اقرار کنم ک مادر ایشون بسیار بسیار فهمیده هستن. . .و به خاطر شخصیت فوق مستقل همسرم من اصلا مشکلی ندارم. . .و حتی به جرات میتونم بگم مادرشون به عنوان یه مادرشوهر از مادر من خیلی بهترن. . .و اینم بگم ک حد و حریمها کاملا حفظ شده س و حتما در مورد خودم به جاش ک رسید توضیح میدم. . .چون داستان ما گرچه عاشقانه و الان هم خیلی خوبه ولی مشکلاتی داشته و داره و مسلما اگه مواطب نباشیم خواهد داشت
مژگان نوشت:اگه گورستان خالد نبی رو سرچ کنید در استان گلستان به نکات جالبی میرسیذ و اینکه این گورستان به گورستان الات جنسی معروفه و سنگ قبرها قابل تشخیص. . .فردای اون روز ما یه اسب سواری 4 ساعته داشتیم تا خالذ نبی . .خب از نطر منی ک حامی حیوانات بودم و اون زمان به خاطر حمایت از حیوانات پشت ماشینم پلاکادر زده بودم و گیاه خوار شده بودم اسب سواری خیلی لذت بخش نبود. . .تقریبا نصف راه رو ک پیاده رفتم ولی چون دیگه توان نداشتم بقیه ی راه رو در حال عذرخواهی از حیوون بودم . . متاسفانه در جامعه ای زندگی میکنیم ک حتی ناچاری به خاطر قضاوت های مردم عقایدت رو مطرح نکنی. . .ازینکه هر وقت پا به طبیعت میزاشتم اشغالهارو جمع میکردم و توی تورهایی ک میرفتم بدون خجالت ته مانده ی غذاهارو جمع میکردم و توی غذا رسانی جاده ای به سگها میدادم در کنار تشویق یه عده همیشه دخترایی بودن ک نه در حضور خودم ولی پشتم با عنوان اینکه من دارم خودمو طور دیگه ای نشون میدم تا متفاوت باشم مطرح بودم و اکثرا دخترا ازم خوششون نمیومئ و چون همیشه هم روی صندلی تکی مینشستم و زیاد هم قاتی نمیشدم این حرفا بیشتر ادامه پیدا میکرد و باعث میشد تنهاتر باشم. . .اما چنتایی از همونا وقتی توی چنتا برنامه با هم بودیم و متوجه میشدن واقعیت قضیه چیز دیگس رفتارشون بهتر میشد. . .اون برنامه هم روال به این صورت بود ولی محسن طوری بود ک میتونستم بهش بگم چرا بغض کردم و چرا دلم برای حیوون خدا میسوزه و اون خیلی تلاش کرد ک به من بگه چون اون حیوون برای این افریده شده عذابی نمیکشه. . .ولی من نمیفهمیدم. . .توی اون سفر یه اقایی بود. . .بعد ها متوجه شدم یه پسر ثروتمند اصفهانیه ک توی تهران یه شرکت بزرگ داره. . .بالای 40 سال داشت و بعدش فهمیدم ک یکی ازون اقایون متاهل هم دوتا از خواهرخانوماشو اورده ک شاید باب اشنایی باز شه. . .ولی اونچه ک اتفاق افتاد مکالمه های طولانی اون اقا با من بود و سوال کردن در مورد عقایدم و اینکه من روی وحشی ترین اسب تونستم بشینم و اینکه من ورق و تخته بلد نیستم بازی کنم و توی عمرم مشروب نخوردم و حتی صرف امتحان هم یه پک قلیون نزدم. . .و براش جالب بود اینکه حتی کتابم رو در سفر همراه دارم و سرم توی گوشی به هیچ وجه نیس. . .و ازونجایی ک من اصلا نمیدونستم دارم حس حسادت مردون محسن رو تحریک میکنم وقتی ک موقع خدافطی ازم شماره خواستن من کارتمو بهش دادم. . .همین باعث شد ک اون شب مارو محسن با یه ماشین دیگه برگردونه (توی مسیر)و تور رو تموم شده اعلام کنه و بعد هم مسلما میدونست ک به اون ربطی نداره برای همین سکوت کنه و توی خودش بریزه. . .بعد ها اقای فلانی به من چنئین بار ز زد و ما بسیار مکالمه داشتیم و منو به یه تور خارجی به هزینه خودش دعوت کرد و یه عالمهع راهنمایی حقوقی براش داشتم و دوست اینستاگرامی من شد. . . از نظر من اون همچنان اقای فلانی بود و من به طور رسمی باهاش صحبت میکردم و بعد به من ابراز علاقه کرد و منو دعوت کرد تهران (اینبار برای کار)و بعد همچنان جوااب من منفی. . .و مجددا به یه تور خارجی ک باز هم جواب من منفی و بعد یکهو عکس ازدواجش رو گذاشت. . .و من همین طور مات موندم ازینکه اگر من دختر ساده ای بودم و دل میبستم اولا بعدش چ بلایی ب سر من میومد و چ بلایی ب سراون دختر ک تازه فهمیدم بیش از یک ساله ک با هم هستند. . .و محسن هم در تمام این مدت بود. . .یعنی اون ور قضیه بعد ازین سفر محسن ک احساس خطر کرده بود اومد دفترم. . .با یک شاخه گل سرخ ک هیچ وقت یادم نمیره توی یه نایلون گذاشته بود تا کسی نبینه. . .نمیدونست برای من اوردن گل و هدیه اون هم در اندازه های بزرگ عادیه. . .اونروز محسن کلی با من حرف زد ک اشتباه کرده ک گفته باید گاردمو باز کنم و از زندگیم لزت ببرم و سخت نگیرم. . .و بعد انقدر عصبانی بود ک گفت توی این دوره و زمونه باید مثه گاو بود و مثه گاو رفت و مثه گاو اومد. . .(البته میدونم اصطلاح خوبی نیس ولی میخوام صداقتو رعایت کنم)و ازونجا به بعد بود ک من کاملا دلبستگیشو حس میکردم ولی از نظر من اون اصلا کیس مناسبی برای من نبود. . .بنابراین باز هم جدیش نگرفتم. . .ولی گویا مسیله برای اون خیلی جدی تر بود چون بعدش ک به تولدم نزدیک میشدیم از طریق یکی از همسفرام ک خانوم بود گفته بود ک میخواد برای من هدیه بخره و همسفر من هم به دوست صمیمیم گفته بود و دوست صمیمیم ک در جریان ماجرا و علاقه اون بود بهش گفته بود ک مطمین باش مژگان از پسری ک بهش حسی داشته باشه هدیه قبول نمیکنه. . .بیچاره محسن ک فکر میکرد من در جریان چیزی نیستم ولی ازونجایی ک ما دخترا تو این زمینه ا زیاد قابل اعتماد نبودیم همگی از کل ماجرا با خبر بودیم. . .من از تنها مردی ک تا اون زمان هدیه قبول میکردم همون خواستگار چند سالم بود ک اون هم همه ی خونوادم در جریان بودن و درون خودم این حس رو داشتم ک اگر بنا باشه روزی ازدواج کنم با این شخص باشه چون به نظرم شرایط لازم رو داشت. . .(و چقد گذر زمان همه چی رو تغییر میده. . .و وقتی تو در کنار کسی هستی ک بهت عشق میده و دوسش داری حس میکنی همه ی حس هایی غیر ازین سوتفاهم بوده و ایمان میاری به اینکه هیشکی مثه خدا بهترینو واست نمیخواد)
زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2...ما را در سایت زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 52