این دو هیچ گاه ضرری به کسی نخواهد زد
با پوزش از همه دوستان
خود من هم هرگز این همه بدقولی رو نمیپذیرم و از نظر من توجیهی نداره
اما شاید قانع بشید اگه ک بگم من هم بیمارستان بستری بودم
هم مادرم بیمارستان بستری شدن
و هم مادر همسرم بیمارستان بستری شدن
هم درگیر اثاث کشی منزل بودیم
و هم مشغول کار و . . .احداث یه پناهگاه
و فشار به حدی بود ک من پنجشنبه قبل یعنی 9 روز قبل یه شب زودتر اومدم خونه و به مدت 2 ساعت مداوم گریه کردم به خاطر اینکه هیچ کاری درون شرایط نمیتونستم انجام بدم
البته اینها هم توجیهی نیس. . .الان ک دارم اینارو تایپ میکنم لبتاب رو از زیر انباری از وسایل نچیده دراوردم
یه روز جمعه بارونی ک تموم مدت تنها تو خونه بودم تا تونستم ب کارای عقب مونده برسم و محسن رو هم به خاطر نیازش(ک البته اون ب زبون نمیاره)با بودن دوستانش از صبح فرستادم کوه ک هنوز نیومده
خواستم در جریان باشید و عذر منو بپذیرید
من سالها پیش تو نت با پسری اشنا شدم که از یه شهر دیگه بود و بنابه دلایی نخواست که باهم ازدواج کنیم (اون زمان اگه اشتباه نکنم دخترخالتون خانم دکتری رو به عنوان مشاور تلفنیمون معرفی کردید و متاسفانه کمک ایشون هم تاثیری تو تصمیم ایشون نداشت) حالا بعد گذشت 5سال این اقا دوباره برگشته و علت برگشتشو نمیگه و من هم نپرسیدم
فقط گفته بچه هم داره
البته گفتگومون بسیار کوتاه بود چند بار در حد سلام و علیک تو همون دنیای مجازی
من هنوز مجردم
بنظرت دلیل برگشت اون اقا چی میتونه باشه و من باید چیکار کنم
لطفا نگو باید ازش فرار کنم که نمیکنم
چون من سالها منتظر این روز بودم که برگرده و هرچند نمیدونم از سر کنجکاوی اومده سراغم یا نه
پ ن:به نظرم ک اصلا نباید فرار کنی چون مسلما سوال هایی توی ذهنت هست. . .فقط اینکه مطمینم بیشتز ازین نباید منتطر بمونی و بهش اجازه بدی با این اومدن و رفتنا به هم بریزدت. . .الان ک بچه داره. . .لابد زنی هم داره. . .به نطرم میتونی ازش بپرسی. . .اون هم بدون حاشیه و واضح و روشن ک هدفش از برگشتن چیه بعد ک این حس در تو از بین رفت. . .منظورم کنجکاویه. . .ببزار بره. . .به همون جاایی ک تعلق داره
مژگان نوشت
ازون سفر برگشتیم. . .هیچ دلیلی برای تماس دوباره ی ما نبود و تماسی هم درو بدل نشد. . .انکار نمیکنم ک منتطر بودم ولی کاری انجام نشد تا اینکه برنامه یه تور دیگه رو گذاشتن. . .این یه تور ترکیبی بود با بچه های اصفهان ک توی اون برنامه سر اینکه من گفتم توی فلان جا نمیخوابم رفت روی منبر ک تو چقد دنیار و سخت میگیری و چرا انقد خودتو میگیری؟تا حالا لذت بردنو تجربه کردی؟بیدار شدن توی قله؟خوردن املت توی جنگل؟کنار ادما بودن؟دست یه بچه معصومو فشردن؟خریدن گل برای یه دوست؟و در مورد مرگ صحبت کرد و اینکه قراره مگه چند سال عمر کنم و اخرش میمیرم بدون اینکه لذتی از زندگیم ببرم و همه وقتم صرف مادیاته و متاسفه برام از ته دلش. . .. . .یه طوری حرف میزد انگاری ک ما ازین بچه مایه دارای مرفه بیدرد بودیم ک خودمونو تافته جدابافته میدونیم و از صبح تا شب داریم پولامونو سرمایه گذاری میکنیم و یا ارز و دلار میخریم. . .منم چیزی نگفتم چون علت خواسته من خیلی منطقی بود. . .بچه های اون تور همه متاهل بودن و من واقعا راحت نبودم وارد حریم یه عده ادم بشم بنابریان گفتم مارو ب جای دیگه ای ببرن(ما ساکن یه روستا توی استان گلستان شدیم)ایشون هم مارو با هماهنگی منتقل کردن به یه مزرعه به نام مزرعه فیروز (ماجرای این مزرعه هم این بوده ک یه خانم امریکایی الاصل وقتی به ایران و اون محل وارد میشه اسبچه خزری (پونی) رو شناسایی میکنه و با یکی از اشراف زاده ها هم ازدواج میکنه و به قدری به اینجا دل میبنده اینجارو به صورت مزرعه در میاره و به پرورش اسب دست میزنه)اون شبو هیچ وقت یادم نمیره. . .یه شب پرستاره بود. . .محسن به خاطر لجاجت های من عصبانی بود و مدام فکر میکرد من خودم رو یه جورایی متفاوت میدونم. . .و بعدها به من گفت ازینکه توی مصر اونطوری برگشتم. . .و توی کاشان زمان گلاب گیری کلا از جمع جدا شدم و امشب هم طوری عصبانی بوده ک فقط دلش میخواسته ادبم کنه. . .اون شب اون بیرون بود. . .من و دوستام داخل اتاق. . .اسمون پرستاره ای بود. . .به من پیام داد ک بیاین بیرون . . .منم گوشیمو گذاشتم کنارو خوابیدم. . .یه جورایی هم کرمهای وجودی درونم انگار قیام کرده بودن. . .صدای موزیک ملایمی ک گذاشته بود از بیرون میومد. . .همسفرم رفت بیرون ک به قول خودش سیگاری اتیش کنه. . .صدای موزیک قطع شد و کم کم صدای حرفای اونا اومد. . .همسفرم ازم خواست بیرون برم. . .رفتم محسن چشاش سرخ شده بود و با حالت خاصی به من نگاه کرد. . .طوریکه شاید اونجا برای اولین بار حسی رو در من زنده کرد. . .دیگه از لجاجت . . .خبری نبود. . .به ساعتم نگاه کردم نزدیک 3 بود. . .میدونستم نباید اونجا و اون تایم باشم. . .بنابریان بعد از کمی صحبت با اشاره به دوستم برگشتیم تو اتاق و من تا صبح خوابای وحشتناک دیدم. . .خواب دیدم یه سری ادم با چاقو میخوان از پنجره بیان تو. . .میگرنم اد کرده بود. . .با اینکه سعی میکردم خودمو نسبت به اون همه نقدش بیتفاوت نشون بدم ولی درونم بیتفاوت نبود. . .بعد ازون نگاهش انگار برام مهم بود ک در موردم چی فکر میکنه. . .خودمم شده بودم مثه ادمایی ک هیچ وقت قبولشون نداشتم. . .چند سالی بود ک سعی کرده بودم دختر قوی ای باشم و موفق بودم. . .درگیر خواستگاری بودم ک سالها دوسم داشت و از دوست داشتنش مطمین بودم و شرایط اون از لحاظ مالی و خونوادگی با محسن اصلا قابل قیاس نبود. . .قشنگ حس میکردم ک عملا دارم درگیر میشم از نظر من همون حس ک برام مهمه. . .نطرش برام مهمه و فکرش و قضاوتش برام مهمه به نظرم درگیری بود. . .کلا ازین حس بدم میومد. . .ازینکه بخوام وابسته شم و عادت کنم. . .چون میدونستم قصد ازدواج ندارم ک اگر قرار بود ازدواج کنم با اون خواسگاری ازدواج میکردم ک 5 سال خواسگارم بوود(البته اون ماجرای کاملی داره ک به جاش توضیح میدم) چون اط نظر من ازدواج فقط و فقط باید عاقلانه میبود و من حق تنها تصمیم گرفتن نداشتم و از محسن اون زمان هیچی نمیدوستم و تازه توی همون برنامه فهمیده بودم ک شغل اصلیش فروشگاه لوازم ورزشیه و تازه چنتا برنامه است ک لیدر شده دقیقا از همون تور مصر و تازه یه موسسه گردشگری شراکتی زدن.. . .
زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2...ما را در سایت زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 18