برایان تریسی

خرید بک لینک
هیچ وقت،هیچ وقت،هيچ وقت

چیزی را که دوست ندارید برایتان اتفاق بیافتد...
به زبان نیاورید!!!

برایان تریسی

مژگان یه سوال بی ربط که نمیدونستم کجا باید ازت بپرسم
25 سالمه مژگان و از وقتی لیسانسم تموم شده کنار خانوادم هستم و متاسفانه اونا هنوز اون حس حمایت شدید رو دارن و من از این زجر میکشم که تو این سن هنوز نگرانن من با چی میرم میام,واقعا کلافه شدم افسردگی گرفتم برادرو خواهرم ازدواج کردن ولی من حتی دوستی هم رای معاشرت ندارم, وضع مالیمون متوسط , مامان همش توی خونه , من سر کار میرم ولی حقوق ندارم, و توی من داره این حس تقویت میشه که کارای خونه رو تو بکن, مامان بابا رو تنها نذار, انگار نقش منفور قربانی یا حتی ناجی رو دارم, حس میکنم زیادی هستم, فکرایی به سرم میزنه برای کار یا تحصیل توی شهر دیگه ولی با خودم میگم اون دوتا که مثل من نیستن که انقدر به فکر باشن, نکنه تنها باشن,نکنه من نباشم یه چیزی بشه,مامان کسیو نداره, دلم میسوزه , میخوام این بند نافو ببرم چون اگه به خودشون بگم میگن تو کار خودتو کن به فکر ما نباش ولی من این حس رو از این خونه میگیرم .ولی نمیدونم چقدر باید مسِول باشم و با وجدانم کنار بیام که منم زندگی خودمو دارم.چقدر باید بذارم برا خانواده که از این وسواس فکری راحت شم....

پ ی1:توی مراقبه. . .اخرین مرحله بعد از توکل رها سازیه یا همون رها کردن و سپردن به اون قدرت مطلق. . .منم مثه تو بودم. . .یعنی تمام مدت زندگیم صرف نگران بودن برای خونوادم گذشت و البته همه اینا به خاطر وجود مادر همیشه نگرانم بود. . .من توی خونومون اصلا ازادی عمل هم نداشتم و با مادرم هم مدام شانتاژ داشتم تا اینکه سر مسیله گربه هام و اینکه مادرم نسبت به موی اوناحساسیت داشت ناچار شدم یه خونه بخرم ومستقل شم. . .توی یه شهر کوچیک اونم یه دختر مجرد چهره ی خوبی ندشات و تصمیم درستی به نظر نمیومد اما من با براردام صحبت کردم و اونا به من این حق رو دادن و من بعدش تازه فهمیدم چقدر اشتباه کردم ک این همه سال با هم اون همه کنتاک رو تحمل کردیم. . .من هنوز هر روز مادرم رو میبینم و هنوز هر روز با هم ناهار میخوریم و هفته ای چند شب کنار همیم. . .مادرم رو به خدا سپرئم و اعتماد کردم به اینکه اون در پناه خداس. . .از تجربه خودم بهت گفت. . .تا به اینجا برسم ک رفتن تو به دنبال زندگی شخصیت منافاتی با توجه و سر زدن و مسیولیتهات به عنوان یه فرزند برای خونوادت نداره. هر انسانی باید نهایتا مسیر خودشو بره و به شرطیکه یادش نره ک اونها چقدر نیازمند محبت و توجه ما هستن

مژگان نوشت:از دور دیدمش خوشحال شدم در واقع خ خوشحال شدم از زیر سایه بون نونوایی ک یه زن مهربون منو زیر چادر خودش گذاشته بود بیرون اومدم و رفتم طرفش و یه چیزی توی مایه های گربه شرک وقتی مظلوم میشد گفتم من گم شده بودم. . .با پوزخند پرسید مطمینی؟و من از اعتماد به نفسش شوک شدم. . .سوالش طوری بود ک انگار من از دستی خودمو گم کردم و با اون لیدر خانوم هماهنگ کردم ک گوشیاشو اف کنه تا به این زنگ بزنم. . .دیگه جوابشو ندادم ولی سرمو انداختم پایین و دنبالش راه افتادم . . .وسط راه هرچی میرفتیم نمیرسیدیم و بعد ها به من گفت ک اصلا اونجا کلش ی خیابون بیشتر نبوده و منو از دستی توی اطراف اونجا میچرخونده و به من گفت ک خیلی خنگ بودم چون نمیدونستم از یه مسیر منو چند بار برده. . .انقدر طولانی شد ک ناچار گفتم از یه اقای کت و شلواری ک جلومون میرفت بپرسه. . .چند بار صداش کرد حاج اقا مرد جوابشو نداد من رفتم جلوتر و گفتم ببخشید قربان: برگشت سمت من گفتم ببخشید ما گم شدیم. . جذبه نگاهش منو گرفت به محسن نگاه کرد و گفت:من حاج اقا نیستم. . .بعد دوباره به محسن نگاه کرد و پرسید دوست دخترته؟من خ جدی و محکم گفتم:نه ولی مححسن با خنده گفت:ما ک خیلی دوس داریم دوس دخترمون باشه ولی خانوم پا نمیده و من با دهن نیمه باز نگاش کردم و ازینکه این همه پر رو بود متعجب شده بودم. . .ازون همه اعتماد به نفسش شوکه بودم فقط منتظر بودم یه جا دونفری بشیم تا یه شجره نامه بهش بدم و بگم من کیم و فلان. . .رسیدیم جلوی یه در. . .روی سردرش زده بود منزل پروفسور هنجنی کبیر. . .مرد رفت سمت در. . .توی چند کلام باقی مونده فهمیدیم پروفسور تازه از امریکا اومده.محسن کلی بلهاش خلوت کرد.دو تا عکس هم گرفتیم.نصیحتمون کرد ک قدر این روزا رو بدونیم. . .و بعدش جدا شدیم ازش. . .حالا یه جورایی ازش خجالت میکشم. . .ولی اعتراف میکنم ک حس خوبی داشتم. . .یه ریویو ک کردم محسن رو ب یاد اوردم دیدم همیشه پسر خوب و اروم و محکمی بوده و به جز اینکه کمی خشن و کمی بد اخلاق بود همیشه در حال کمک کردن و . . .بوده و بچه ها همشون دوسشون دارن. . .برگشتم به قصد تحقیرش گفتم:شما چجور لیدری هستید ک خودتون گم شدید یکساعته دارید منو میچرخونید. . .گفت:ناراحتی برم؟منم گفتم ک اره نراحتم اونم قدماشو تند کرد و رفت توی یه کوچه یهو پیچید و نا پدید شد منم داد زدم بابا شوخی کردم برنگشت. . .یه دختر بچه ک مارو نگاه میکرد با دست اشاره کرد ک برم به یه سمتی منم دویدم و یهو زمانیکه داشت اونم به ته کوچه نگاه میکرد به هم رسیدیم و خندیدیم. . .با خنده گفتم:خیلی اعتماد به نفس کاذب داری اصلا تو میدونی من کیم. . .پوزخند زد و گفت:فعلا ک گم شدی و هرچی من میگم باید گوش کنی. . .ناچار به مسیر ادامه دادیم. . .برگشتم به اخر کوچه نگاه کردم . . .دختر کوچولو یواشکی نگامون میکرد دست تکون دادم براش. . .دست تکون داد برام و راه افتادیم

زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2...

ما را در سایت زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 30 تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 19:37

صفحه بندی