من همسن و سال تو هستم
مهم نيست
خانهات کجا باشد
براي يافتنت کافي است
چشمهايم را ببندم
خلاصه بگويم
حالا
هر قفلي که ميخواهد
به درگاه خانهات باشد
عشق پيچکي است
که ديوار نميشناسد
گروس عبدالملکیان
سلام مژگان جان . ممنون میشم مشکل منو توی وبت بذاری .
من یه دختر 22 ساله ام . تعریف از خودم نیست اما از تقریبا 14 سالگی هم از طرف خانواده هم آشنا و دوست زیاد اینو بهم میگفتن که از سنم بیشتر میفهمم . آدم منطقیم و زیاد اهل کارهای احساسی نیستم . شاید به همین خاطر اگه هم با مردی در ارتباط بودم حداقل تفاوت سنیمون 10 سال بوده چون واقعا پسرای کم سن رو نمیتونم تحمل کنم ( البته همه شون مجرد بودن ) من بعد یه دوره تنهایی ، با یه آقایی آشنا شدم که 36 سالشه . من و اون هردو حامی حیواناتیم و همین موضوع باعث آشناییمون شد . مادرم هم میدونه که ما باهم در ارتباطیم اما فکر نکنم بدونه که الآن رابطه ی عاطفی بینمون پیش اومده . این آقا یه مرد کاملا خود ساخته اس ، چیزی که برای من خیلی مهمه ، و وضعیت مالی خوبی نداره که حقیقتش برام زیاد مهم نیست . مردیه که برای زندگیش داره تلاش میکنه و این برام خیلی ارزش داره . قصدش با من جدیه و حتی میخواست یه روز مادرش رو بیاره که من رو ببینه و برای خواستگاری بیاد اما من بهش گفتم که اعتقادی به ازدواج ندارم ( من هیچگونه اعتقادات مذهبی ندارم این اعتقادی که دارم رو با مطالعه و تحقیق بدست آوردم از روی مد لائیک بودن نیست ! ) من خودم مشکلی با ازدواج سفید ندارم . اما مشکل اینه که این آقا بیشتر از اون چیزی که من دوستش دارم منو دوست داره و همین باعث میشه انتظار بیشتری از من داشته باشه من کلا اهل فضای مجازی نیستم و دختری نیستم که دائم گوشیم دستم باشه اون هم از همین ویژگی من خوشش اومده ولی الان ناراحته که چرا زیاد بهش زنگ نمیزنم و پیام نمیدم و این چیزا بهرحال من آدمیم که الان دانشجویم و مشغله دارم . من به نظرم توی رابطه نباید از طرف مقابل تغییر خواست به خودشم گفتم که من تورو همینطوری که هستی پذیرفتم ولی اون میگه آدم اگه کسی رو دوست داره باید بخاطرش تغییر کنه . من از این چیزی که الان هستم راضیم و دلیلی نمیبینم تغییر کنم . و اینکه واقعا بعضی وقتا حس میکنم نمیفهمه چی میگم و اشتباه برداشت میکنه و ناراحت میشه . از طرفی گاهی اوقات آبجو مصرف میکنه و بااینکه من بهش گفتم حداقل وقتی پیش منه نخوره اما گوش نمیده . وقتی آبجو میخوره خیلی رک میشه و چیزهایی میگه که من خوشم نمیاد یا کارهایی میکنه که دوست ندارم خودش همه اش میگه درصد الکش خیلی پایینه ولی من تغییر توی رفتارش رو میبینم .
پ ن:شاید تو با ازدواج سفید مشکلی نداشته باشی ولی اگه با همون منطقی ک میگی داری فکر کنی متوجه میشی اینکار اینجا توی کشور ما نشدنیه!!!تو شاید با زادواج سفید مشکلی نداشته باشی. . .ولی به من بگو با اینکه بچه دار نشی هم مشکل مداری؟یا اینکه با خونواده ها رفت و امد نداشته باشی؟یا این قضیه ک دیگران تورو قضاوت کنن ک مشکل اخلاقی داری؟یا اینکه هیچ قانونی تورو به رسمیت نمیشناسه؟و اینکه هر لحظه ممکنه انگ رابطه نامشروع بخوری؟و اون وقت خانوادت چی؟با خواسته های درست و منطقی خانوادت ک براورده نمیشه هم مشکلی نداری؟؟؟؟
پ ن2:خب . . گفتی ک نطرت اینه توی یه رابطه از طرفت تغییر نخوای؟خب در واقع مفهوم جملت اینه ک نباید تویکارات دخالت کنه چون تو شیوه ی خودتو داری و به اون ربطی نداره. . .فارغ ازینکه ایا تصمیمت درسته یا نه پس به تو هم مربوط نمیشه ک ابجو میخوره یا نه. . .و چه مدلی حرف میزنه. . .پس اگه خودتو محق میدونی ک اونو تغییر بدی یا به خواسته هات میخوای ک احترام بزاره پس باید اونو درک کنی
پ ن3:من با درون تو و ردون اون مرد کاری ندارم فقط اینو میدونم ک نسبت به کسی ک به خودت وابستش میکنی از مانی ک میفهمی مسیولی. . .تو الان گفتی ک میدونی اون بیشتر دوست داره. . .ازینجا به بعد تو در مقابل هر اتفاقی مسیولی مگر اینکه صادقانه بهش بگی هدفت از رابطت چیه؟مثلا اینکه بنشونی و بهش بگی به هیچ وجه قصد ازدواج باهاش نداری. و برای حرفاش اهمیتی قایل نیستی و بزاری ک خودش تصمیم بگیره. . .
پ ن:همیشه قبل از کنار دعاهایی ک برای خانواده و سلامتی و پول و ارامش میکنم چنتا التماس از خدا دارم
اول اینکه خدایا خودت ابروی مارو حفظ کن ک تو بر همه چی اگاهی
بعد اینکه خدایا هرگز کاری نکن فراموش کنم از کجا به کجا رسیدم و به خاطر چ کسانی امروز بهترین حس دنیا رو دارم
و اخری اینکه خدایا کاری کن ک هرگز فراموش نکنم ک هر لحظه امکان داره اشتباه کنم مگر اینکه تو دستمو بگیری. . .الانم به تو میگم . . .اونجایی ک دچار این حس شدی منطقی هستی و کار اشتباه نمیکنی و از بقیه بیشتر میفهمی. . .اونجا اولین نقطه اماده شدن برای سقوطه. . .برات هزارها ارزوی خوب دارم
مژگان نوشت
بعد از عید برنامه ما روال جدی تری به خودش گرفت. . .من شدم همون مژگانی ک شما میشناسید. . .دیگه صحبتامون هدفمند شده بود. . .از دعوا و مسخره بازی و اون شیطنتا خبری نبود. . .هر شب در مورد موضوعی صحبت میکردیم. . .یه شب در مورد حجاب. . .یه شب در مورد دخالت خونواده ها یه شب در مورد استقلال . . .یه شب در مورد هزینه ها. . .و حتی در مورد اسلام واعتقادات مدهبی و از همه مهم تر خونواده ها و میزان استقلال و درامد و . . .محسن رو به خونوادم معرفی کردم و بیرون رفتنای ما در قالب خونواده من شروع شد. . .محسن دوست داشت منو به خونوادش معرفی کنه ولی من به خاطر اینکه توی مسیله ازدواج صد درصد نطر خونوادم برام مهم بود و به هیچ وجه خودسرانه تصمیم نمیگرفتم و از طرفی خونواده من به شدت علاقه مند به شناخت قبل از ازدواج بودن بنابراین اجازه ندادم این کار صورت بگیره. .. به همراه خونوادم دوتا دوست خوبم ک مرد بودن(پیمان و هادی)که هر دو زندگی متاهلی بسیار خوبی رو تجربه میکردن توی تمام رفت و امدهای ما بودن. . .هادی دوماد خونواده ما بود و پیمان همسر یکی اط دوستان صمیمیم. . .محسن اوایل روی اونا حساس بود چون شناخت کافی ازشون نداشت ولی من از همون روزای اول سعی کردم بهش بگم به ازادی های من احترام بزاره مگر در جاییکه احساس خطر کنه. . .در حال حاضر هادی و پیمان صمیمی ترین دوستانش هستن ک تقریبا تموم روزای تعطیل کنار همیم و از طرفی اونا ب همراه خواهرم و همسرش بعد از هر دیدار منو و محسن و برنامه مارو نقد میکردن. . .هادی دوماد ما بود و بسیار مخالف ازدواج و اون هم صرفا به یک دلیل. . .اون معتقد بود به خاطر تفاوت مالی بسیار زیاد بین من و محسن و روحیه تجمل گرا و روحیه ساده زیست محسن ما قطعا به مشکل میخوریم. . .و از طرفی خواهر کوچیک من ک سابقه سه سال زندگی مشترک بسیار موفق داشت معتقد بود ک روحیه نسبتا خشن محسن با رک بودن بی انتها و گاها دیکتاتور بودنش مارو به مشکل میندازه. . .خواهر بزرگم نظرش مثبت بود ولی راستش نظر اون چندان اهمیتی برام نداشت چون اون کلا انسان مثبت گرایی بود و مدیتیشن تدریس میکنه و کلا توی این زمینه به بدی ها فکر نمیکنه و مادرم هم خب اصولا به من اعتقاد داشت. . .صمیمی ترین دوست و بهترین رفیقم از محسن متنفر بود و احساس میکرد من دارم عجله میکنم و به شدت سر این قضایا با من چلنج داشت. . .و من تقریبا با وجود تمام حسم به محسن داشتم از ازدواج کردن پشیمون میشدم تا یه اتفاق دیگه ای افتاد. . .گاهی بعضی از مخاطبا وقتی یه سوال و داستانی دارن برام میفرستن دایم نگران اینن ک مبادا به نطر مسخره بیاد ولی من هرگز اینطور حس نمیکنم چون گاهی مسایلی پیش میاد ک از نظر خیلیا ممکنه مسخره باشه ولی از نظر خود اون شخص مهمه. . .مثه مسیله ای ک برای من پیش اومد. . .من داشتم با دید واقع گرایانه با محسن برخورد میکردم و از طرفی به شدت خودم رو مسیول میدونستم ک اون به من علاقه مند شده و حالا وقت تموم کردن بود . . .یا تموم کردن رابطه و یا تموم کردن شیوه رابطه و وارد شدن به پروسه ازدواج. . .و خودخواهی من و حس استقلالم و کار زیادم و پول زیادی ک دنبالش بودم منو داشت به سمت تموم کردن رابطه سوق میداد تا اون اتفاق افتاد. . .متاسفانه به خاطر اهمال من در مورد عقیم سازی گربم . . .گربه ماده من باردار شد. . .ازین گربه 5 تا بچه متولد شد. . .زیباترین میکس(پرشین هیمالینی) ک فکرشو بکنید ک متاسفانه یکی ازینا دچار عفونت چشم شد. . .ازونجاایی ک من به هیچ وجه توانایی نگهداری بچه ها رو نداشتم و با وجود اینکه هر گربه رو حداقل یک میلیون از من میخریدن من به دنبال واگذاری رایگان اونا بودم تا بتونم نظارت کامل بروی رفتار صاحبانشون داشته باشم. . .یکی ازون کوچولوها مریض شد. . .روز اول احتمال کور شدن و تخلیه ی یک چشم رو داشت ک با وجود انواع دارو و امپول و . . .خوب نشد. . .روز دوم خانم دکترش گفت ک ممکنه بمیره و امیدی نیست ولی من باز هم مقاومت کردم و ازش خواستم ک حتی شده دوتا چشمش هم نابینا بشه من ازش مراقبت میکنم. . .شاید مسخره به نطر بیاد ک تا صبح چندین و چند بار ساعت کوک میکردم تا داروهاشو بدم و عفونت چشماشو تخلیه میکردم اما نشد. . .به کل خواب و خوراکمو از دست داده بودم ک اون چشمش رو هم از دست داد. . .و دکتر گفت اون دیگه زنده نمیمونه و با درد میمیره وپیشنهاد یوتانایز داد. . .یوتانایز (مرگ ارام)یعنی به اون حیوون دارویی رو تزریق میکنن تا بخوابه و بدون درد بمیره. . .همونی ک در مورد مرگ انسانها بهش میگن(اتانازی)و من بعد از یک شب گریه و نوازش و عذرخواهی از مادر بچه گربم اونو بردم و سپردم به دکتز و ازش خواستم ک منو در جریان بزاره و جسد گربه رو هم حتما خاک کنه. . .و بعد خودم اومدم خونه و تمام سه و نیم ساعتی ک طول کشید تا دکتر به من ز بزنه از ته دل گریه کردم. . .و این اتفاق تاثیر عمیقی توی زندگی من داشت. . .و تمام دغدغه من این بود ک ایا من اجازه داشتم جون مخلوق خدا رو بگیرم. . .و شاید خنده دار باشه اونقدر این قضیه رو من تاثیر داشت ک باعث شد من تمام شبکه های مجازیمو ببندم(البته بانوی اسمان و رها و لادن و سروش )اینو میدونن چون من با همشون اینستا گرام در تماس بودم و همدیگه رو مدام لایک میکردیم و از طرفی باعث شد همون وقتی ک صرف ادم های مجازی میکردم صرف ادم های حقیقی کنم. . .خود به خود مهربون تر شدم . .اروم تر شدم. . .و به همه اطراف تونستم جور دیگه ای نگاه کنم و به این فکر کردم ک واقعا همیشه منطقی بودن و از روی برنامه پیش رفتن و با زمان بندی جلو رفتن و و همه چیز رو حساب قاعده بودن شاید خوب باشه و باعث موفقیتت بشه ولی گاهی باید انعطاف بیشتری داشت . . .بنابراین در کنار تمام چیزایی ک داشت جلو میرفت از محسن خواستم بره با دوتا داداش من صحبت کنه. . .تا جواب قطعی رو بدم . . .بدون اینکه نیاز باشه تا اخر شهریور فکر کنم. . .
تاريخ جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۶سـاعت 21:14 نويسنده | |
زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2...ما را در سایت زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 17