شرکت های گوگل و مایکرو سافت و و اچ بی
همه از پارکینگ خانه ها شروع شدند و حالا غولهای اقتصادی ان
مژگان جون سلام
اول از همه مرسی ازت بابت این همه خوبیت...
میخواستم مشکلمو بهت بگم...مژگان جون من دانشجوی درس خونی بودم بطوریک تا مقطع ارشد با بالاترین معدل فارق شدم. عاشق این بودم ک تا دکترا بخونم..اما الان سه ساله فاصله گرفتم از درس بخاطر این مشکلم...ترس و فوبیای امتحان...بحدیه ک ترجیح میدم درس نخونم...اسم امتحان ک بیاد همش نگرانم نرسم طبق برنامه ریزی ای ک کردم مطالبو بخونم.ولی سر جلسه قید همه چیو میزنم میگم هر چ شد شدـ..ـ اینم بگم تو بچگی خواهر بزرگم سر درس خیللییییی اذیتم کرد اگه نمره کمـ میگرفتم ب شدت برخورد میکرد باهام...تمام دوران تحصیلیم اولویتم درسم بود تو همه چی..ـهیچ جا نمیرفتم هیچ تفریحی نداشتم چون همیشه درس داشتم. برا همین الان ک باید سفت بگیرم درسو ول کردم حتی ازمون استخدامی هم سختمه بخونم چون استرسی میشم.دو هفته دیگه ازمون استخدامی دارم. میخونم اما پر از استرس و طپش قلب...اونقد ضعیف در مقابل یه امتحان واقعا سختمه...
مرسی ک حرفامو شنیدی
دوستت دارم.
پ ن:من همیشه دوران دانشگاه رو دوس داشتم. . .تنها عاملی ک باعث میشه دلم نخواد دانشگاه برم همین ایام امتحانات بوده. . .من به عنوان کسی ک سالها توی قلم چی پشتیبان و مشاور ارشد بودم به جربه لمس کردم کسایی ک خیلی زود شروع میکنن و کسایی ک خیلی به خودشون فشار میارن زودتر جا بزنن. . .
به هرحال از زمان خوندن این پیام یه انتراکت یک هفته ای به خودت بده(امتحان استخدامیتم مهم نیس چون فک کنم گذشته زمانش)و برای خودت تفریح کن.کارای مورد علاقتو انجام بده.کتاب بخون سینما برو و یا هرکار دیگه ای ک دوس داری. . .ولی درس نخون و بهش فکر نکن. . .اما بعدش خیلی ساده شروع کن. . .ما فعلا میخوایم راه بیفتی. . .مثلا با روزی سه ساعت و با برنامه ریزی و یا با مشاوره تحصیلی و بعد هم مدت رو زیاد کن. . .جای درس خوندنتو مرتب کن. . .به انتراکت هات اهمیت بده و بعد از همه اینا به خدا توکل کن و شک نکن ائن بهترینو واست میخواد
سلام مژگان جان
دلم خیلی گرفته بود کسی رو ندارم که حرف دلمو بفهمه و بتونم باهاش دردل کنم گفتم با شما و دوستان مطرح کنم..
من 3 ساله ازدواج کردم... ازدواج ما بصورت معرفی بود ولی قبل از ازدواج 4 ماه با هم ارتباط داشتیم تا بهتر همو بشناسیم.
همسرم 35 سالشه و من 30.. از 20 سالگی بخاطر سربازی و دانشگاه و کار جدا و دور از خاتواده زندگی کرده و مستقل بوده. این استقلالش برای من اوایل یک نقطه مثبت بود، ولی وفتی اومدیم زیر یک سقف مشکلات شروع شد..دو ساله عروسی کردیم.. همسرم اصلا توان کنترل زندگی مشترک نداره. از بس تنها بوده و به خودش رسیده اصلا نمیتونه به شخص دومی فکر کنه! این طرز رفتارش تو دوره اشنایی اصلا نمود نداشت در حدی که من بهش میگم تو برام نقش بازی کردی!!
تو هیچ موردی به فکر من نیست.. مشورت کردن بلد نیست.. نگران بودن. فداکاری.. خیلی چیزا که تو زندگی عادی مشترک باید باشه بلد نیست! برنامه هاسو بخاطر من کنسل نمیکنه! اون اوایل همش منم منم بود اونقدر باهاش صحبت کردم و قهر کردم و اشتی کردم تا یکم ادبیاتش به سمت مشترک و ما برگشت!
از کل مفهوم زن و زندگی مشترک فقط رابطه جنسیشو خوب بلده! هیچوقت نشد برای دلخوشی من یه شاخه گل یا یه هدبه کوچیک دستش بگیره بیاره در حالیکه تو دوره اشنایی هر دفعه با دسته گل بزرگ میومد چون میدونست من عاشق گلم! وقتی میریم خونه مادرش حتما برای برادرزاده هاش کادو میخره یعنی هدیه خریدن رو بلده!!
ما یه سفر دو نفره تو این سه سال نرفتیم! یبار با خانوادش رفتیم شمال یبار هم مامودیت رفت اصفهان من رو هم از بس غر زدم با خودش برد!
شادی های من براش مهم نیست.. به توانایی های من اهمیت نمیده اوتقدر که اعتماد به نفسمو پیشش از دست دادم..
همیشه منتظره من یه چیزی بگم.. اصلا تصمیم گیری برای جفتمون بلد نیست! ادعا میکنه میخواد همیشه من نظر بدم ولی در اصل بلد نیست و اینطوری مسئدلیت از سرش برمیداره!
سر همه چی منتظره من حرف اول و اخر رو بزنم.. اون قدرتی که باید داشته باشه رو نداره.
من خیلی خسته م
زندگیم خیلی بی روحه
همسرم با دوستاش و مردای فامیلشون همه جا میرن وفتی هم میگم پس من چی میگه جمع مردونه س بهت خوش نمیگذره!!! پایه همه چی هست ولی پیشقدم و برنامه ریز نیست.. فقط از عهده کارای شخصی و برنامه های خودش برمیاد اصلا نمیتونه یه برنامه جمعی بذاره و مدیریت کنه ..
مثل همسر شما عاشق کوهنوردیه،با اینکه اصلا دوست ندارم ولی میگم یه وقتی برو یا جایی برو که منم بتونم بیام ولی اصزار داره من همپای خودش 3 و 4 صبح بیدار بشم و پا به پاش برم تا نوک کوه! وقتی میگم فلان ساعت بریم برنانه ناهار ببریم و استراحت کنیم انقدر ایرادای الکی میگیره ادم پشیمون میشه!
یجورایی حس وابستگی داره! وقتی میگم چرا جایی نمیریم من روحیه م عوض بشه میگه تو بگو تا بریم! ولی با پیشنهادات من همراهی نمیکنه.از طرفی من دوست دارم اون براش مهم باشع و برنامه بریزه...همیشه تابع تصمیم این و اونه! جلوی همه سکوت مطلفه و نه نظری میده نه بحث میکنه نه هیچی! بارها شده مسائلی پیش اومده که بااااید مرد اون رو حل کنه ولی بلد نیست چون هیچوقت خودشو درگیر هیچی نمیکنه!
تو خونه خودمو با درس و کارای هنری مشغول کردم من یه دختر پر جتب و جوش فعال بودم ولی از وقتی ازدواج کردم دارم افسردگی میگیرم.. اصلا نمیتونم به همسرم تکیه کنم خیالم بابت هیچیش راحت نبست.. انگار نه انگار مرد زندگیه!
نمیدونم چکار کنم خیلی باهاش حرف زدم کتاب و سایت بهش معرفی کردم بارها باهاش بحث کردم و دعوا کردم.. همش میگه باشه قول میدم رفتارمو عوص کنم ولی تغییر چتدانی نمیبینم..
خیلی خسته م خیلی.. خانوادم نزدیکم نیستند که بتونم تنهایی هام رو باهاشون بگذرونم کمتر فشار رو تحمل کنم..
این اواخر همش فکر طلاق و برگشت پیش خونوادم به سرم میاد.. همیشه تو تنهایی ام گریه کردم و اون یهویی از راه رسیده و وحشت کرده و کلی قربون صدفه و عذرخواهی و قسم که من قول میدم عوض بشم ولی...
من این مدت خیلی بهانه گیر و عصبی شدم.. سر کوچکترین چیزی با همسرم قهر میکنم و تحملم خیلی کم شده.. از تکرار و تکرار خواسته هام خسته شدم..
راهنمایی ام کنید.. خیلی اذیتم..
مشاور خوب هم میشناسید معرفی کنید ممنون میشم.
پ ن:من نمیفهمم وقتی اینقدر غر زدی و نتیجه نگرفتی چرا باز تکرارش کردی تا لوث بشه. . .من نمیفهمم بالاخره تو نطر میدی و حرف میزنی یا اون به تو اهمیت نمیده. . ..هی رفیق ببین. . .کلا چیزهایی ک برام تعریف کردی کاملا از نظر من غیر قابل تحماند ولی 100 درصد قابل حل. . .میخوام از اول شروع کنیم و بریم جلو. . .باشه؟
میگی مستقله. . .خوب این یه پویِن مثبت ولی میگی مشورت بلد نیست. . .در حالیکه پایین ترا گفتی اون منتطره همیشه تو نظر بدی ولی با نطراتت همراهی نمیکنه. . .پس خودت حرفتو نقض میکنی. . .در واقع شوهرت مشورت بلده!
مورد بعد اینکه میگی اززندگی زناشویی فقط رابطه جنسیشو خوب بلده. . .پس این دومین و از مهم ترین پوین های مثبت. . .اگه بهت بگم بیش از 70 درصد زندگی هایی ک خراب میشن به خاطر خوب نبودن همین مسیله اس چی میگی؟
گل گرفتن بلده. . .نمیدونم شاید تشویق نشده به اندازه کافی. . .اون ک همیشه برای برادر زاده هاش کادو میخره. . .تا حالا شده همراهیش کنی؟؟؟؟و عکس العملش رو ببینی؟
دقت کردی ک خودت چقدر مشکل دار؟خودت قبول داری غر زیاد زدی برای سفر و یا قهر و اشتی کردی؟؟؟اصلا چ لزومی داره ک انقدر بخواد با مردا فامیل بیرون بره؟ادم متاهله. . .و اصلا وقتی میبینی اون انقدر به فکر خودشه تو چرا نیستی؟تو چرا به خودت اهمیت نمیدی؟
پ ن2:توضیح کاملتر اینو توی توصیف داستان خودم میگم. . .اما یه کوهنورد واقعی رو هرگز نمیتونی از کوه دور کنی. . .محسن هم به عنوان یه صخره نورد و کوهنورد قوی ک از دماوند تا ارارات رو رفته. . .نمیشه. . .از ترسای منم ک به موقع بهش میپردازم همینه فقط بذون واسه مدیریت این قسمت . . .از روز اول ازدواج یه شرطی با هم گذاشتیم. . .سه شنبه ها بدون خودرو رو حتما شنیدی. . .ما چهارشنبه ها بدون هم اسشمو گذاشتیم. . .اون با دوستاش میتونه بره کوه.میتونه با خونوادش باشه.میتونه تنها باشه و میتونهه هرکاری ک دوس داره بکنه و من هم همین طور. . .بماند ک فقط 4 هفته تونست این کار بکنه . . .بعدش گفت بدون من بهش خوش نمیگدره. . .(ولی اون حق نداره ک جمعه هاش ک مال منه رو بره)مورد بعدی اینکه اون حقشه ماهی یکبار با دوستاش روز جمعه رو بگدرونه و برنامه های سنگین بره(هرچند اون اجازه نمیده من اینکارو بکنم). . .هرچیزی سرجاش. . .در مورد اینا هم در جای خودش مفصل صحبت میکنم فقط یادت باشه زندگی بالا و بلندی زیاد داره. . .نه افراط نه تفریط. . .هرچیزی جای خودش
مژگان نوشت
و اما داستان مژگان رسید به اونجایی ک من از طریق پزشکی یه موجود زنده خدارو کشتم و انقدر این موضوع توی روح و روانم تاثیر گذاشت ک از همه ی شبکه ها اومدم بیرون . . .و سعی کردم موجود بهتری باشم و تلاش کنم جای بهتری برای موجود خدا درست کنم. . .واسه همین باید اول از خودم و دور و بریام شروع میکردم. . .بنابراین دقیقا بهش گفتم با داداشام صحبت کنه. . .خب داداش کوچیکم ک خیلی با هم اوک بودیم و راحت وقتی ز زدم جوابو ازش بگیرم توی اتاق عمل بود. . .گویا گوشی رو یکی از همکارا جلوی دهنش گرفته بود. . .فقط همون طور ک منو مسخره میکرد گفت:اخانوم مبارکه. . .فقط امیدوارم پشیمون نشه. . .اما شیوه داداش بزرگم ک میتونم ب جرات بگم عشق اول و اخر منه . . .و یکی از ذلایل اینکه من محسنو خیلی دوس دارم اینه ک خیلی شباهت رفتاری و حتی ظاهری با داداشم داره. . .فرق داشت. . .اون سکوت کامل کرد و وقتی مادرم ز زد بهشون ک نتیجه رو بگه . . .ایشون گفتن زمان میخواد و محسن گفت تقریبا یک تحقیقات وسیعی از کل شهر و اگاهی و اطلاعات و . . .شده. . .یعنی طوری تحقیقاتش کامل بود ک هنوز خیلی مسایل رو در مورد خیلی جاها خود محسن نمیدونه. . .در پایان به مامانم گفتن:خانواده بسیار خوشنام.و پسر بسیار کاری و مثبت و مستقل و بدون حاشیه هستن. . .چند مورد قابل اغماض منفی هم در مورد خونوادش بود ک مثلا داداش کوچیکش خیلی دوس دختر داره ک خوب همون داداش کوچیکش همنورد من بود و من میشناختمش و میدونستم قضیه چیه . . .خلاصه همون طور ک همیشه حرفشو میزدم. . .محسن قرار نبود دوس پسرم باشه ک هرطور میخوام تصمیم بگیرم. . .بلکه اول باید به تایید خونوادم میرسید. . .در کلیات محسن تایید شده بود. . . .حالا صحبت در مورد جزییات بود. . .محسن در قالب خانواده من با من در ارتباط بود. . .همچنان بعد از هر دیدار خونوادم منو نقد میکردن و یا محسنو. . .حالا بحث داشت جریی تر میشد. . .کاملا جدیو جزیی . .و من سولاتمو یاد داشت میکردم و هر شب میپرسیدم. . .ک مهم تریناش رو جمع بندی میکنم
در مورد گذشتش و روابطش. . .بهش گفتمLبا پوزش به خاطر صراحتم)بهش گفتم:برام مهم نیس تا قبل از من اگه با 1000 نفر خوابیده باشی ولی کوچکترین خیانت ولو در حد یه پیامک قابل اقماض و چشم پوشی نیس. . .و اینکه برام مهم نیس ک با 1000 نفر رابطه داشتی و هرگز وارد جزییاتش نمیشم اما اگه حسی نسبت به کسی داری و یا عشقی ک بهش نرسیدی و هنوز بهش فکر میکنی باید بهم بگی. . .خیلی صادقانه توضیح داد. . .ک چون حریم خصوصیشه ورود پیدا نمیکنم. . .منم وارد جذیاات نشدم و تا همین شب یلدایی ک گذشت ک منجر به دعوایی بین ما شد هم هرگز صحبت این قضیه نشد(دلیل صحیت هم دوستان مشترک بودن ک سرجاش توضیح میدم)و اون هم در مورد من فقط گفت هرچی بوده و گذشته تمام و هیچ توضیحی نمیخواد ولی من لازم دونستم در مورد خواسگارم توضیحاتی بده ک اولین کارمون بعد از ازدواج پس دادن هدایای ایشون و ارسالش به شمال بود.
موضوع بعد در مورد دارایی های من بود.براش توضیح دادم ک من خونه و ماشین و دفترم به نام خودم نیس و همه متعلق به مادرمه. . .ک گفت اصلا براش اعمیتی نداره و اصلا براش مهم نیس. . .نه پول من نه اموالم و به هیچ وجه هم حاضر نیس ازونا استفاده کنه.من گفته بودم ک خونه داشتم. . .خونه من یه خونه بروز کامل بودبا جدیدترین دیزاین. . .جکوزی.اسمان مجازی.نور پردازی قوی و . . .و گفت به هیچ وجه اونجا زندگی نخواهد کرد و به خودم مربوطه ک میخوام ایا اونجارو بفروشم /اجاره بدم یا هرچیزی. . .و من خیلی غصه خوردم. . .به من گفت 50 میلیون پول رهن خونه میده و . . .(ک من اون خونه بیننظیرو ک عاشقش بودم رو فروختم و اون هم به جای 50 تومن بهم 75 تومن داد)و تونستیم یه خونه 130 متری بخریم سه ماه قبل. . .و تازه دوهفتهس ک دیزانیش تموم شده و ما توش ساکنیم. . .با وجود اینکه میدونست در امد من حداقل 5 تا 6 برابر اونه بهش گفتم کلیه مخارج خونه با ایشون و بنده هیچ کمکی بهش نمیکنم. . .و پول هرچی درمیارم برای خودمه. . .گفت اصلا در مورد این قضیه دوس نداره صحبت کنه چون احساس میکنه مرد بودنشو به چالش میکشم ولی من گفتم اینها مسایل مهمیه ک باید صحبت شه. . .صحبت شد. . .تا این لحطه هم نه تنها مخارج خونه بلکه مخارج شخصی و . . .هم با ایشون بوده و اینکه من بهش گفتم به داشتن کارگر عادت دارم و . . .
تاريخ یکشنبه یکم بهمن ۱۳۹۶سـاعت 22:50 نويسنده | |
زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2...ما را در سایت زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 45