داشتم در مورد مکالمات و حرفای هدفدار هرشبمون میگفتم:
بحث ازادی ها چالشی ترین بحث بین ما بود به دولیل اول اینکه من از مردای به اصطلاح غیرتی خوشم میومد و بعد اینکه درکنار اینکه خوشم میومد و هی دوس داشتم احساساتشو تحریک کنم اما از مواضع خودمم کوتاه نمیدومدم. . .بهش گفته بودم تیپم اینه. . .قبول کرد ولی اعتراف میکنم ک زد زیرش. . .گاها اختلاف نطر داریم. . .اصرار داره موقع خرید لباس همراهیم کنه و زیاد هم خوش سلیقه نیس. . .اصرار داره بعضی لباسارو فقط وقتی خودش هست بپوشم ک انجام میدم. . .خیلی جاها هم ک گولش میزنم. . .به خاطر تغییر سایزم. . .توی این 6 ماه. . .ک از 53 کیلو به 57 رسیدم و و پرتر شدن بدنم هر لباسی رو نمیزراه و ناچارم یا خودمو لاغرتر کنم و یا لباسارو نپوشم و همین قضیه منو اذیت میکنه. . .در واقع خیلی اذیت میکنه. . .میدونم اگه بخوام خیلی سر این قضیه مانور بدم اون هم اذیت میشه. . .با اینکه هر چقدر براش توضیح میدم ک من تمام رفت و اومدم با ماشینه و عملا کسی منو نمیبینه و توی دفتر هم ک دایم پشت میزم و خرید خونه و . . .رو هم تو میکنی و داخل دادگستری هم لباس صددرصد رسمی دارم. . .یعنی مانتو شلوار رسمی و مغنعه باز هم کوتاه نمیاد. . .این قضیه محدود به لباسای بیرون نمیشه. . .یعنی عملا منو در مورد لبسای خونه به خصوص وقتی ک اقوام خودشون میان محدود کرده . . .با وجود اینکه قبلا در موردش کنار اومدیم. . .ولی خب اینا مسایلی نیس ک بخوام به خاطرش دچار مشکل بشم. . .گفت فامیلامون ممکنه به خاطر اینکه اینطور بزرگ نشدن ممکنه حرفایی بزنن دیدم راست میگه. . .کما اینکه این مسایل پیش اومد. . .منم خیلی صادقانه گفتم به هیچ وجه با فامیلی ک بخوان حرف یا اطهار نظری داشته باشن رفت و امد نمیکنم و عملا هم رفت و امد نکردم. . .یعنی حتی به مراسمی ک دعوت شدم نرفتیم و محسن هم کاملا به من حق میده. . .چ.ن خودش شاهد بوده و هست ک چقدر میتونن حرفایی ک فامیلای دورش ک به قول خودش فقط عید به عید میبینشون مخرب باشه. . .اما خب خداروشکر. . .در کنار این فامییل های مهربون پرحاشیه محسن یه خونواده فوق العاده داره ک واقا حرف ندارن. . .به هرحال بحث لباس هنوز برای ما معضله!!!ک امیدورادیم کم کم حل شه ولی محسن قدرت انعطافش بالاست. . .یعنی همین ادم سخت کدر مورد لباس من نطر میده وقتی منو در فامیل خودم ک به این نحو بزرگ شدن و نگاهشون به این قضیه کاملا نگاه معمولی ای هستش بهم ازادی انتخاب به شیوه مجردیم میده. . .یعنی به شعور من اعتماد میکنه.میدونه مژگان پوشش رو در مقابل دو گروه بسیار رعایت میکنه 1:افرادی ک مثلا با سر بدون روسری یه خانوم مشکل دارن و مثلا معذب میشن. . .مثل داداش بزرگ من. . .داداش بزرگ من واقعا اگه زنی در مقابلش بدون روسری باشه معدب میشه و همه سالهاست اینو میدونن و رعایت میکنن.یا همه میدونن داداش بزرگ من به هیچ وجه توی مجلس رقص نمیاد.داداش بزرگ من نماز شب خونه و بنابراین منه مژگان به خاطر احترام به این تیپ شخصیت حتی جلوش بدون روسری ظاهر نمیشم(البته مثال داداشم فقط معرفی تیپ شخصیتی بود و به این معنی نیس ک من جلوی ایشون روسری میپوشم)یه تیپ دیگه هم هستن افراد هیز و سوتفاهم. . .مثل چنتایی از فامیلای مادریم ک شاید باور نکنید اگه بگم در حضورشون گاها شده چادر پوشیدم یا مانتو. . .چون احساس امنیت ندارم. . .وقتی هستن حس میکنم حریمی وجود نداره. . .اینجا رو خیلی توضیح دادم تا بدونید توی زندگی همه چی قرار نیس طبق قول و قرار ها با پیش فرضای ذهنی و قبلی پیش بره. . .و باید هر دو طرف انعطاف داشته باشن
موضوع دیگه موضوع حیوونات خونگی من بود. . .محسن از گربه متنفر بود.یعنی در کل از حیوون.خصوصا گربه خای موبلند. . .و اما من. . .گفته بودم اونها رو چقدر عاشقانه دوست داشتم و دارم. . . و به خاطرشون مستقل شدم. . .پس اولین شرط من نگهداری اونا بود. . .من در هفته سه روز کارگر داشتم ک محسن قبول کرد. . .بچه ها لازم میدونم اینجا هم این مسیله و ماجرای مهم رو بگم. . .منو محسن با این شرط ازذواج کردیم ک من با گربه ها زندگی کنیم. . .محسن تنها خواستش درین مورد این بود ک وارد اتاق خواب نشن. . .خب منم قبول کردم. . .مجبورم اعتراف کنم ک . . .منم پای این تعهدم نموندم. . .یعنی محسن میخواست اونا روی تختمون نیان و من باهاشون زیر یه پتو نخوابم مبادا بیمار شم. . .منم متعهد بودم. . .یعنی اونا دیگه اتاق خوابمون نیومدن. . .و روی تختمون نخوابیدن ولی من میرفتم تو سالن(و ظهرا ک محسن خونه نمیومد به روال قبل با هم میخوابیدیم)محسن ک یه پسر فوقالعاده تمیزه باز هم اذیت میشد. . .اون کارگر تمام وقت برای من گرفت تا هر روز موها رو تمیز کنه و. . .اون هر شب گربه هارو بعد از اوردنشون میبرد روی پشت بوم و با اون خستگی شبی یک ساعت منتطر میموند تا بازیشون تموم شه و بعد برمیگشت پایین(چون اجازه نمیداد خودم ببرمشون بالا. . .چون اون همیشه نگران امنیت منه و کلا فراموش کرده همه ی چند سال گذشته رو به همین شکل زندگی کردم و مشکلی هم پیش نیومده)اون به خاطر گربه ها هرکاری کرد. . .حتی یادم نمیره وقتی مامانش برای اولین بار اومد خونمون و من چون میدونستم از گربه خوششون نمیاد اونا رو برده بودم تو تراس و اونا مدام صدا میکردن. . .و میدید من چقدر بیتابم. . .حودش اوردشون بیرون و در جواب اعتراض مادرش گفت:شاید واقعا متوجه نشن ک برای من گربه ها نثه بچه میمونن و من اذیت میشم اگه کنارم نباشن. . .خلاصه قرار بود اونا با ما زندگی کنن. . .بعد از اینکه من و محسن ازون خونه نقل مکان کردیم ازم خواهش کرد توی خونه جدید نیاریمشون. . .فقط خدا میدونه من چقدر گریه کردم. . .نه میتونستم به محسن با اون همه خوبی جواب منفی بدم و نه میتونستم بچه هامو به کسی بدم. . .توی خونه ما کارگرا مشغول دیزاین بودن و من نگران اونا و نمیتونستم اخونه جدید بزارمشون . . .محسن با زیرکی طبقه دوم خونه پدرش رو ک یه سوییت کوچیک با تمام امکانات بود گفت کرایه میکنه. . .با تراس. . (.من میدونم ک بحث کرایه منتفیه چون پدر و مادرش همچین ادمایی نیستن ولی میدونم چون محسن اخلاق منو میدونه ک متنفرم منتی بر من باشه این حرفو زده به هرحال منم کنجکاوی نکردم)به هر حال یک ماه تمام من فاصله 20 دقیقه ای ذوتا شهرو با گریه رفتم و اومدم. . .یک ماه تمام شبها فیلمای گربه هامو دیدم و گریه کردم و خوابیدم. . .تا اینکه مامانم گفت اخرش دختر من سر این گربه ها توی این جاده تصادف میکنه. . .محسن هم دید من عملا افسرده شدم. . .و گربه ها رو اورد و بعد از اوردنشون من دیدم چقدر به مشکل میخورم. . .مثلا وزی 40 دقیقه ناچارم زودتر از خواب پا شم تا غداشونو بدم و روزی یک ساعت در حال دعوا کردن باهاشون هستم ک روی مبلا میچرن و کتابامو به هم میزنن و از همه مهمتر جدای از کارگر خونه مجبوریم منو محسن مدام موهارو با چسب مخصوص ازشون جدا کنم. . .اما بحث مهمتر خودشون بودن. . .خونه مامان محسن یه خونه ویلایی بود ک اون طبقه بالاش ک گربه هام زندگی میکردن فقط 30 متر تراس داشت. . .و اونا زیر افتاب میومدن. . .(امکانی ک توی خونه اپارتمانی وجود نداره). اونج گل و گیاه داشت. . .گربه ها شاد بودن. . .میپریدن بالا و پایینو. . . و من فهمیدم اونها اونجا شادترن. . .حالبه بگم انقدر بیمعرفت بودن ک وقتی من با گریه بغلشون میکردم اونها میرفتن دور پای بابای محسن. . .گربه های لئسی ک توی بشقلاب غذا نمیخوردن و من مجبور بود برای غذاشون اونها رو توی دهنشون بزارم. . .و یا مثلا سینه مرغ رو دوروز پشت هم نمیخوردن حالا یاد گرفته بودن غذا بخورن و چاقتر و خوشحالتر شدن و یادی هم از من نمیکردن . . .این قضیه به اینجا ختم شد. . .و من هر روز رو تبدیل به یک روز درمیون کردم. . .و با محسن هماهنگ کردم ک به خونوادش بگه ک من ممکنه یه روز فقط برای دیدن بچه ها برم و اصلا نخوام وارد خونه اونا بشم و تفهیم کنه این قضایارو تا بعدا دلخوری چیش نیاد ک خوشبختانه به بهترین شکل اینکارو انجام داد
تبصره:رفقا. . .بزرگترین اشتباه من توی زندگیم اوردن یه حیوون نژاددار و بزرگ کردنش بود. . هرگز این اشتباهو نکنید
امروز با عجله تایپ کردم نتونستم به کامنتا ج بدم
تاريخ یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۶سـاعت 23:0 نويسنده | |
زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2...ما را در سایت زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 38