اعتبار ادمها

خرید بک لینک
1ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﺁﺩﻣﻬﺎ ،

ﺑﻪ ﺣﻀﻮﺭﺷﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ

ﺑﻪ ﺩﻟﻬﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺸﺎﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯿﺸﻮﺩ

ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻫﯿﭻ ﺑﻮﺩﻧﯽ، ﭘﺮ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ

ﺣﻮﺍﺳﻤﺎﻥ باشد

سلام مژگان جان لطفابذار توی نوبت وبلاگ...
بیست سالمه.خانواده ی خوبی دارم!همه مشکلات خاص خودشونو دارن،منم داشتم !هرکس با یچیزی از پا درمیاد...ظرفیتها فرق میکنه... وقتی دبیرستانی بودم ایدترنتی با یه آقایی که هشت سال از خودم بزرگتر بودآشنا شدم.اولین شخصی بود که باهاش وارد رابطه شدم.یه دختر ساده و تنها بودم و توی اوج احساسات.در نتیجه فوق العاده بهش وابسته شدم.انقدر زیاد که حتی تصورش هم سخته ! دقیقا تعریفی که میشه از خدا اراعه داد رو من درمورد ایشون داشتم! هرچی میگفت قبول داشتم،فوق العاده بود،منطقی بود،بالغ بود،جنتلمن بود...
میگفت وسط روز شبه یعنی شبه ! میگفت ماست سیاهه درست میگفت حتما ! مجنونش شده بودم به معنای واقعی کلمه... خونواده م دیگه برام کافی نبود... زندگی در کنار اونو میخواستم... دوس داشتم وارد مرحله ی جدیدی از زندگیم بشم... خانواده کاملا برام کنار رفت و اهمیت واقعی خودشو از دست داد... دوسشون داشتم عاشقشون بودم ! ولی اعتقاد داشتم دیگه باید ازشون جدا شد و این یکی از حقایق زندگیه ! این آقا با من کات کرد به دلیلی که هیچوقت برام توضیحش نداد... آدم دروغگویی نبود هیچوقت ! دروغی هم نگفت ! ولی نگفت اصل قضیه چی بوده ! دیگه مهم هم نیست هرچند که تا چند سال و حتی همین اواخر هم دنبال پیدا کردن دلیلش بودم...بگذریم! رفت و من مردم ! به معنای واقعی کلمه من یک مرده ی متحرک بودم و حتی شاید بدتر از اون ! مرده با کسی کاری نداره ولی من انقد بداخلاق و تلخ شده بودم که تحملم توی خونه سخت بود... گریه نمیکردم اصلا...مانیا... نمیتونستم گریه کنم ! مات بودم ! یک افسرده ی کامل که سالها این وضعیتش ادامه پیدا کرد ! سنگین ترین ضربه ی زندگیم بود چون آدم حساس و احساساتی ای بودم والبته وابسته ! عادت دارم به همه چیز توی زندگیم وابسته باشم ! به آدمها...به اشیا...به مکانها... از تغییر بیزارم دوس دارم همه چی همونجوری که بهش عادت کردم بمونه...
درب و داغون شدم اصلا نتونستم کنار بیام ! اخلاق و شخصیتم اصلا انعطلاف پذیری توش نبود ! چیزی که نمیخواستم میشد مدام مگفتم میگفتم چرااا باید اینجوری باشه?چرا اونجوری ک من میخوام نشده ? مدام درگیری با خودم و لج کردن با کل دنیفوق العاده لاغر شدم...هرکی من ومیدید به زبون میاورد !انقدری که سو تغذیه گرفتم! رفتم دانشگاه افسردگیم به اوج رسید ! محیط کارب ودرسی اون رشته فوق العاده پر تنش و غمگین بود! پرستاری... از حالت سابق ک توانایی گریه نداشتم دراومدم،ازونور بوم افتادم ! گریه ی مدام و غیرقابل کنترل! هروقت میخواس بیاد میومد ! توانایی مدیریتش رو نداشتم ! تنهامیموندم یجا نفسم میگرفت از غم ! احساسات فوق العاده وحشتناک و منفی که هنوزم که هنوزه موقع پی ام اس میترسم دوباره افسردگیه برگشته باشه و بخاطرش حالم بدتر میشه ! نمیتونستم درس بخونم ! مامانم جزوه های سنگینموورمیداشت میومد با من درسارو تکرار میکرد تابتونم بخونم ! کاری ک حتی دوران دبستان انجام نمیدادیم!همیشه خودم درسامو میخوندم ! انقد حالم بد بود ک وسط تکرارهای مامانم مدام میزدم زیر گریه ! دانشگاه رفتن برام عذاب بود ! دیدن نمیتونم برم گفتن با آژانس برو ! صبحا با عذاب از خواببیدار میشدم! زندگیم شکنجه بود... بالاخره رفتم پیش روانشناس و روانپزشک! روانپزشک برام دارو تجویز کرد !روانشناس باهام مشاوره میکرد... به سختی و با سعیوتلاش زیاد خوب شدم ! شدم یه دختر با اعتماد بنفس... زیبا... شاد... کلاسای مختلف میرفتم ! پیانو میزدم... باآدمهای مختلف آشنا شده بودم و کلی طرفدار داشتم ! تا اینکه اون آقایی که عشق مجنون وار من بود برگشت... ! باور نکردنی بود که میخواست برای ازدواج به رابطه ی جدی رو شروع کنیم ! هرکی جریان مارو میدونست بدون معطلی میگفت برگشتن به این آدم حماقته! منم بهش اعتماد نداشتم دیگه ولی ته دلم یه مرضی بود ک دوس داشتم بهش یه فرصت دیگه بدم! دیگه هیچکدوم آدمهای سابق نبودیم! جفتمون بالغتر و رشد یافته تر شده بودیم...
روانشناسم از همه بیشتر مخالف شروع دوباره ی ما بود! میگفت دو هفته نشده دوباره ولت میکنه ! ازونجایی ک همیشه کله شق بودم و راه خودمو رفتم اینبار ا... اخلاق بسیار اشتباه که الانم دارم زجر همون اخلاقومیکشم...

دو ماه شد چند ماه ودر نهایت بعد از یکسال رابطه اومد خواستگاریم... تنها مساله این بود که شغل و محل زندگیش تهران بود و من و خونوادم و خونواده خودش هم شهرستان ! قبول کردیم ولی...
ازدواج کردیم توی بیست سالگی من... همین چند ماه پیش... الان من تازه عروسم... و دور از خونواده ی خودم... شوهرم فوق العاده س! یه مرد واقعیه ! پولدارنیستیم.ولی از لحاظ حمایتی و عاطفی و وفاداری و همه چیز واقعا کامله...حتی وقتایی ک من بد میشم اون بازم خوبه...
اما من جدیدا حالم خیلی بده...دوباره حالات افسردگیمودارم حس میکنم... اما اینبار بخاطر خونواده ی مظلومم که هیچوقت ندیدمشونو تمام دوران مجردیمو عین یه احمق لعنتی همش توی اتاقم پای کامپیوتر و درس و کارای خودم بودم که لعنت به من واقعا هیچوقت خودوونمیبخشم ک چرا قدر اون سالها رو ندونستم... حالم بده دلم خیلی تنگه واسه خونمون...واسه مامان بابام... واسه گذشته... هرچیزی رو که میبینم هرکازی که انجام میدم یادشون میفتم... میرم سراغ پیانو تا حال و هوام عوض شه یادبابام میفتم ک چقد تشویقپ میکردکه باهم میرفتیم و منومیرسوندکلاس و برمیگردوند... آشپزی میکنم یاد مامانم میفتم ک غذاهای مورد علاقمو درست میکرد... نمیتونم توضیح بیشتر بدم چون همین الان ک نوشتم نفسم گرفت... دارم واقعا عذاب میکشم... انقدر زیاد ک دلم میخواد برگردم پیششون ودیگه متاهل نباشم !گاهی فکر میکنم کاش ازدواج نمیکردم !آره اونموقع ک توی زندگیم عشق یه مرد که همسرم باشه کم بود اونموقع ک نیاز جنسی فوق العاده بهم فشار میاورد اونموقت که فقط ازدواج آرومم میکرد میخواستم انجامش بدم !

ولی حالا ک بعد از ازدواج بهآرامش رسیدم و نیازهام برطرف شد یاد خونواده م افتادم ودوری و تمام کمبود ها... یاد اینکه قدر ندونستم... میبینم جاریم کنار مامان باباشه هروقت اراده کنه میره یه کوچه اونورتر خونشون دق میکنم از دلتنگی... وقتی خونه بودم با بابام خیلی مشکل داشتم !با مامانمم کم و بیش !همه جوونا دارن،. ولی الان فقطططط یاد خوبیاشونم... فقط ! دلم داره از جا کنده میشه حالم بیش از حد بده ! همون حالات افسردگی همون گریه ها و بغض ها ! شوهرم فقط آرومم میکنه و اشکاموپاک...
باید چجوری کنار بیام...چیکار کنم...رشته الانم مترجمی زبان انگلیسیه...از پرستاری انصراف دادم..
تنهایی وتوی خونه موندن حالمو بدتر میکنه تحمل فضای خونه رو ندارم! شوهر مهربون طفلکیم هم از صبح تا شب سرکاره و من تنهاواینجامهیچکسو ندارم... چیکار کنم...
بدیش اینه خود تهرانم نیستیم ! یه محله پایین شهر از شهرستانهای اطراف تهران ک از مردمش متنفرم بس که بی فرهنگن ! مساله وضع مادی نیست ! وضع مادی خودمون مگه خوبه ? مگه پول شخصیت میاره ? نه ! بی فرهنگن فضولن شعور کمی دارن... خیلی وقتا مردم آزاری دارن... هیچ جارو هم بلد نیستم اینجا ! از خونه هم بزنم بیرون این آدمای بیکار رو میبینم ک زن ومرد همه نشستن دم در توی کوچه و هرکی رد میشه یسره زل میزنن بهش...

تموم شد

لطفا بذار توی وب و الان کامنتامو تایید نکن
مرسی...

پ ن:هی رفیق. . .خوشالم با یه دختر قوی صحبت میکنم ک یه بحران رو پشت سر گذاشته و همچنان قوی و محکمه. . .میگن وقتی از طوفان گذشتی دیگه اون ادم قبل نیستی. . .توام دیگه اون دختر احساساتی پچند سال قبل نیست و مطینم انقدر قوی هستی ک از پس همه این مشکلات برمیای. . .پس عجله نکن و بزاربه دست زمان

پ ن2:تو از یه محیط قدیم توی به محیز جدید قرار گرفتی. . .فک کن تو حتی اگه از خونه قبلیتون میرفتی دوتا کوچه بالاتر بازم مشابه این حس رو تجربه میکردی پس شک نکن داشتن این حالتا صددرصد طبیعیه و اگه غیر ازین بود تو باید تعجب میکردی. . .

پ ن3:خوبی قضیه اینجاس ک تو مردی رو کنار خودت داری ک دوسش داری. . .و خونواده ای ک گرچه ارت دورن ولی دوست دارن و سالمن. . .میون میلیون ها ادم تو جزو کسایی هستی ک این شانسو داری همکنار مردی ک دوسش داری زندگی کنی و هم خونوادت صحیح و سالم برات روزای خوب ارزو دارن

پ ن4:اما با این اوصاف به فکر روحیت باش. . .کتاب بخون. . .کتابای مثبت. . .همین جا از دوستان میخوام کتاب خوب معرفی کنن. . .باهاشون در تماس باش.سعی کن وقتت بیهوده تلف نشه.کلاس در حد توان مایت بروو و . . .مدیتیشن. . .مشاوره. . .

پ ن5:یکی از کسایی ک دلش میخواست جای تو باشه . . .منم. . .ک همیشه دوس داشتم پیانو یاد ب

یرم و داشته باشم. . .هیچ کدومشم نتونستم انجام بدم

مژگان نوشت:با ارزوی موفقیت و ارمش واسه اون دلای نگرونی ک منتطر اعلام نتیج کنکورن. . .واسه همه شوووووون. . .واسه اونایی ک تلاش کردن. . .خصوصا لادن خوب من

مژگان نوشت 2:یه خانومی به خاطر مشکلش باد پدرش کامنت داده بود. . .من قرار بود امروز پستش کنم.ج.اب دادم و این کارو کردم ولی وقتی پست موقت گذاشتم متن پاک شد. . .با عطئ خواهی از شما لطفا مجدد بفرستید

مژگان نوشت 3:اقای هومان اشرفی سلام. . .واسه وبلاگ میتونی توی گرگل سرچ کنی ک چطور وبلاگ بسازیم اون وقت جوابت میاد. . .ممنون از شما.من البته خودم بلاگفا رو توصیه نمیکنم.خیلی اذیت میکنه

زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2...

ما را در سایت زنانه تر از هر زنی. . .مژگان2 دنبال می‌کنید

برچسب: اعتبار آدمها به حضورشان نیست,اعتبار آدمها, نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 4:03

صفحه بندی